تبليغاتX
نفس پاك زاگرس
 

سلام زاگرس به ليگ برتر





 

 

 پيام استاندار لرستان دكتر حبيب الله دهمرده به مردم دورود را در اين تصوير مي بينيد: وي قول داده است كه گهر براي مردم شهرستان دورود بماند و به هيچ وجه منتقل نشود

 

استمداد هواداران گهر دورود از عادل فردوسي پور: "عادل با عدالت حمايت حمايت"

 

در پايان تصويري از بچه هاي محله ناصرالدين دورود كه نوشته اند: قلب بچه هاي ناصرالدين به عشق گهر  مي تپد

عكسها از سايت لرنا



 

نوشته شده توسط فريدون در شنبه 23 اردیبهشت1391 ساعت 10:58 موضوع | لینک ثابت


کاخ اردشیر بابکان گورستان اهالی روستای آتشکده شد


  مردم روستای آتشکده به دلیل اینکه سازمان میراث فرهنگی زمینهای کشاورزی آنها را برای ثبت حریم کاخ تملک کرد اما هزینه‌ای بابت آن پرداخت نکرد اموات خود را در حریم درجه یک کاخ تاریخی اردشیر بابکان استان فارس دفن می‌کنند.



به گزارش خبرنگار مهر، کاخ اردشیر بابکان در 100 کیلومتری جنوب شرقی شیراز واقع شده است. این کاخ از کاخ های ییلاقی اردشیر به شمار می رود که از سنگ پاره و ملات گچ ساخته شده است. گچ بری و تزیینات تالارها بسیار زیبا و با شکوه هستند و به کاخ تچر در پارسه شباهت دارد. اما از چند سال گذشته مردم روستای آتشکده که در جوار کاخ اردشیر قرار دارد در نزدیکی این کاخ مردگان خود را دفن می کنند.

سیاووش آریا، یکی از فعالان حوزه میراث فرهنگی در استان فارس به خبرنگار مهر گفت: پس از بررسی و پرسش و پاسخ از کارمندان، نگهبانان و مردم روستای کنار کاخ که به روستای آتشکده مشهور است متوجه شدم که زمین های اطراف کاخ اردشیر تا چندین سال پیش(نزدیک 15 سال) متعلق به کشاورزان و روستاییان بوده و در آن جا کشاورزی می کردند که سازمان میراث فرهنگی آنها را گرفته و دور آن محوطه یعنی حریم درجه یک اثری که ثبت ملی شده است سیم خاردار و فنس کشی کرده و به روستاییان پیمان همکاری داده و گفته که در برابر به آن ها زمین داده و یا پول آن را پرداخت می کند.

وی افزود: پس از گذشت ده سال مردم روستای آتشکده مردگان خود را از چند سال پیش در همان محوطه فنس کشی شده به خاک سپرده اند تا متحمل هزینه نشوند و سازمان میراث فرهنگی نیز مخالفتی نکرده و در واقع به جای دادن زمین یا پول آن به آن ها پروانه ورود به حریم درجه یک را صادر کرده است.


 

نوشته شده توسط فريدون در دوشنبه 21 فروردین1391 ساعت 10:3 موضوع | لینک ثابت


سفر مصدق به مصر ( پذیرائی از یک قهرمان )

در سال 1951، پدیده ء ضد استعماری که تحت عنوان مصدقیسم شناخته شده بود، به اوج خود رسیده بود. محمد مصدق نخست وزیر ایران، در طی اقامت شش هفته ای خود در ایالت متحده امریکا با ترومن، رئیس جمهور امریکا و سایر مقامات رسمی آن کشور ملاقات نمود و در سازمان ملل به دفاع از ملی شدن صنعت نفت ایران پرداخت و با این کار توجه تمامی جهان را بخود مشغول و معطوف ساخت. مصدق در برگشت از امریکا، توقف چند روزه ای در قاهره داشت.

مبارزه ایران با دولت انگلیس برسر منافع نفتی ایران، الهام بخش مبارزات بسیاری از کشورهای همسایه شد. و این مسئله بیشتر از هر جای دیگر دنیا، در مصر مشهود بود. این مبارزه الهام بخش مبارزه مردم مصر علیه انگلیس برسر کنترل کانال سوئز بود. به دعوت مصطفی آل نهاز پاشا، نخست وزیر مصر، مصدق 4 روز از کشور مصر بازدید کرد. در 19 نوامبر 1951، مصدق در فرودگاه فاروق از هواپیما پیاده شد. و با کف زدنها و شوق پر شور جمعیت عظیمی از مردم مصر روبرو شد. آنها فریاد می زدند زنده باد مصدق، زنده باد رهبر ضد استعماری. مردم او را از اتوموبیل بیرون کشیدند و مستقیما به کاخ آیدن بردند تا دفتر یادبود پادشاهی را امضا کند. در آنجا، جمعیتی که بالغ بر 20 هزار نفر تخمین زده می شد، در انتظار بودند تا به او به نیکی خوش آمد گویند. الاهرام روزنامه مصری نوشت: مصدق آزادی و کرامت را برای ملت خود بدست آورد. ایران و مصر وظیفه مقدسی دارند تا خود را از بند استعمار آزاد سازند.

 

هواداران مصدق در فرودگاه فاروق پلاکاردهائی در دست داشتند که روی آنها به عربی و فارسی نوشته شده بود، زنده باد مصدق، دوست مبارز مصر.

 

مبارزه ایران علیه هژمونی دولت انگلیس به جنبشهای ناسیونالیست مصر که تازه جوانه زده بود جسارت بخشید. نهاز پاشا بتازگی از مجلس مصر خواسته بود که به قرارداد 1936 که به انگلیس حق کنترل راه آبی کانال سوئز را میداد، پایان بخشد و آنرا لغو کند. به هنگام دیدار مصدق از قاهره، جمعیت ضدانگلیسی و طرفدار مصدق که خیابانها را پر کرده بود، بالغ بر دو میلیون تخمین زده میشد. مصریها خیابانهای قاهره را برای ورود مصدق پر کرده بودند.

گرچه چندین وزیر دولت مصر، در فرودگاه برای خیر مقدم گوئی به مصدق حضور داشتند، ولی خود مصطفی نهاز پاشا، بطور عجیبی غایب بود. بنابر گفته دکتر غلام حسین مصدق، فرزند دکتر مصدق، مصدق از این موضوع رنجیده خاطر گشت. وقتی پدر و پسر وارد هتل شدند، به مصدق گفته شد که نهاز پاشا برای خیر مقدم گوئی آمده است. اما مصدق دل چرکین از عدم حضور نهاز پاشا در فرودگاه، به بهانه خستگی مستقیم به اطاق خود رفت. بعدآ در حالیکه در تخت خواب دراز کشیده بود، نهاز پاشا را به حضور پذیرفت. نهاز پاشا به مصدق خوش آمد گفت و دستهای او را بوسید.

هیاهو و فریادهای زنده باد مصدق، نهاز پاشا را به این فکر انداخت تا از مصدق دعوت کند بر روی بالکن هتل حضور یابد و به ابراز احساسات مردم که برای دیدار او جمع شده بودند، جواب دهد. او برای این کار به زبان فرانسوی مصدق را به دعوت خواند. وقتی مصدق هیجان و خوشحالی و احساسات مردم را مشاهده کرد رو به نهاز پاشا کرد و گفت، برادر، با این مردم شما باید انگلیس را از کانال سوئز بیرون کنید.

مصدق در ادامه سفر خود با ملک فاروق، خانم دوریا شفیق رهبر طرفداران حقوق زنان و تمامی نمایندگان مجلس دیدار کرد. علاوه بر مهمانی که به افتخار مصدق داده شد، از طرف دانشگاه فاروق به مصدق یک دکترای افتخاری نیز داده شد. در نطقی که به مناسبت دریافت این دکترا نمود، توضیحی در باره معنا و مفهوم پایان دادن به حضور خارجیان در آبادان داد.

 

« ما صنعت نفت خود را فقط برای منافع مالی و بالا بردن درآمد، ملی نکردیم. مسئله اینست که تا زمانی که شرکت نفت سابق انگلیس در ایران عمل کند، استقلال ما عملا خدشه دار خواهد شد». مصدق مسافرت خود را با یک قرارداد دوستی که با نهاز پاشا امضا کرد، به پایان رساند و اظهار داشت که وحدت مصر و ایران قادر است امپریالیسم امریکا را نابود سازد».

مصدق مصر را به تاریخ 23 نوامبر 1951 ترک کرد.

بعد از یک مسافرت 47 روزه، مصدق و اطرافیانش به تهران بازگشتند و مورد استقبال صد ها هزار نفر از هموطنان خود قرار گرفتند. گرچه محبوبیت مصدق رو به افزایش بود، ولی برای دولت او مشکلات جدیدی ایجاد شد. سه ماه بعد از دیدار مصدق از امریکا، وزارت امور خارجه امریکا عدم موافقت خود را از پرداخت وام 120 میلیون دلاری که مصدق در موقع اقامت خود در واشنگتن درخواست کرده بود، اعلام نمود. در ماه مه 1951، معاون جدید وزیر امور خارجه هانری بای رود، با مصدق ملاقات کرد و صریح و سرراست گفت که تا وقتی ایران از منابع و درآمدهای خود تمامآ استفاده نکرده، امریکا نمی تواند فراتر از کمک هائی که بنابر اصل چهار دریافت می کند به ایران بدهد (برنامه کمک های فنی ترومن).

60 سال بعد از آن تاریخ، در سال 2011، دو فرهنگ قدیمی در سرزمینهای خود شاهد عصیان و طغیان و بی ثباتی هستند. امروز مبارزان آزادیخواه ایران شجاعانه به مقاومت خود در مقابل مجازاتهای سخت رژیم استبداد مذهبی آدمکش ادامه می دهند. در مصر دیکتاتوری نظامی تمامیت خواه مبارک بدنبال مداومت اعتراضات 80 روزه مردم مصر برکنار شده. قیام مردم که انعکاس انقلاب ایران در سال 1979 است به حکومت یکی دیگر از دیکتاتورهای حمایت شده بمدت سه دهه از طرف دولت امریکا پایان بخشیده است. سایر جنبشهای دموکراتیک در خاورمیانه، این حقیقت غیر قابل انکار را به ذهن می آورد که آزادی و استقلال از ارزشهای پایه ای انسان هستند و نمی توانند انکار شوند.

عكس ها در ادامه مطلب


 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ابراهیم در یکشنبه 14 اسفند1390 ساعت 11:31 موضوع | لینک ثابت


آرتمیس، نخستین زن دریانورد ایرانی و اولین در جهان

آرتمیس، نخستین زن دریانورد ایرانی و اولین در جهان

آرتمیس Artemis نخستین زن دریانورد ایرانی است كه درحدود 2480 سال پیش،فرمان دریاسالاری خویش را از سوی خشایارشاه هخامنشی دریافت كرد و اولین بانویی می باشد كه در تاریخ دریانوردی جهان در جایگاه فرماندهی دریایی قرار گرفته است. در سال 484 پیش از میلاد، هنگامی كه فرمان بسیج دریایی برای شركت در جنگ با یونان از سوی خشایارشاه صادر شد، آرتمیس فرماندار سرزمین كاریه با پنج فروند كشتی جنگی كه خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست. دراین جنگ كه ایرانیان موفق به تصرف آتن شدند، نیروی زمینی ایران را 800 هزار پیاده و 80 هزار سواره تشكیل می داد و نیروی دریایی ایران شامل 1200 ناو جنگی و 300 كشتی ترابری بود.

 

 

 

همچنین آرتمیس در سال 480 پیش از میلاد در جنگ سالامین Salamine كه بین نیروی دریایی ایران و یونان درگرفت شركت داشت و دلاوری های بسیاری از خود نشان داد و با ستایش دوست و آشنا روبرو شد.او در یكی از دشوارترین شرایط در جنگ سالامین، بادلیری و بیباكی كم مانند توانست بخشی از نیروی دریایی ایران را از خطر نابودی نجات دهد و به همین دلیل به افتخار دریافت فرمان دریاسالاری از سوی خشایارشاه رسید.او به خشایارشاه پیشنهاد ازدواج نیز داد که بدلایلی این پیوند صورت نگرفت. در سالهای دهه شصت میلادی (دهه چهل خورشیدی) نیروی دریایی ایران، برای نخستین بار ناو شكن بزرگی را به نام یك زن نام گذاری كرد و او «آرتمیس» بود.

ناو شكن آرتمیس در دوران خدمت «دریاسالار فرج الله رسایی» به آب انداخته شد و سالها بر روی آبهای خلیج همیشه فارس پاسدار سواحل ایران بود.

جا دارد که از دیگر سرداران زن ایران باستان هم یادی شود،کسانی مانند: كردیه، بانوگشسب، گردآفرید، یوتاب.

 


 

نوشته شده توسط ابراهیم در سه شنبه 6 دی1390 ساعت 10:14 موضوع | لینک ثابت


شعري كوتاه از زنده ياد حسين پناهي

" مگسی را کشتم


نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است


و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است


طفل معصوم به دور سر من میچرخید،


به خیالش قندم


یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!


ای دو صد نور به قبرش بارد؛


مگس خوبی بود...


من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،


مگسی را کشتم ...!

(حسين پناهي)


 

نوشته شده توسط فريدون در یکشنبه 30 مرداد1390 ساعت 13:6 موضوع | لینک ثابت


یکی از شاهکارهای معماری ساسانیان در لرستان، زباله دانی و پاتوق معتادان شده

از: خرامان  یوتاب

پل شاپوری، یکی از شاهکارهای معماری دوره ساسانیان محسوب می‌شود و در ضلع جنوبی قلعه فلک افلاک در جنوب شهر خرم‌آباد در استان لرستان واقع شده‌است. پل شاپوری غرب استان لرستان (طرهان) را به شرق و از آنجا به خوزستان و تیسفون، (پایتخت ساسانیان) مرتبط می کرد. این پل حدود دویست و سی  متر طول و بیش از  نوزده چشمه طاق داشته است.  در حال حاضر فقط  پنج چشمه طاق بر جای مانده‌است. چشمه طاق‌های پل به صورت جناقی ساخته شده و پایه‌های پل و موج شکن های آن به صورت لوزی و  شش ضلعی از سنگ ساخته شده‌است.  مصالح این پل از سنگ، ملات گچ و ساروج است.  

همین طور از سنگ‌های قلوه رودخانه‌ای و لاشه سنگ در چشمه طاق ها و سنگ‌های پاکتراش در قسمت پایه‌ها استفاده گردیده‌است. کف پل سنگ فرش است. نوع سنگ فرش، سنگ بلوک قرمز است که در اثر فرسایش آب از صورت کادر بودن خارج شده است ،این پل با شماره  2/ 1051  در فهرست آثار ملی ایران ثبت شده است. اما البته حتی یک تابلو در اطراف پل وجود ندارد که این پل را به عنوان یک اثر ملی معرفی کند.

خواندن این مطالب در دانشنامه ها درباره پل شاپوری در ذهن مان تصاویری روشن و با ابهت را زنده می کند. تصاویری که یادآور تاریخ و فرهنگ کهن مان است. اما وقتی مقابل این پل قرار می گیریم با دیدن داربست هایی که به امید ترمیم زیر پل زده شده و از سال پیش به حال خود رها شده اند و گوسفندانی که در اطراف این پل در حال چرا هستند، و زباله هایی که دور و بر آن ریخته شده و معتادها و اوباشی که شب ها آنجا را پاتوق خودشان کرده اند آه از نهادمان برمی آید: «یک اثر دیگر باستانی در حال نابودی است.

هیچ کسی نمی داند چرا ترمیم پل ها متوقف شده است. تنها سه طاق آن ترمیم شده اند. این پرسش هست که آیا قرار است که این پل هم مانند پل «کشکان» هشت سال تعمیرش به طول انجامد؟ (تازه باید توجه داشت که میراث فرهنگی تازه پس از هشت سال فهمید که پیمانکار فردی نالایق است و پل را دوباره به دست گروهی دیگر سپرد.) و آیا تضمینی هست که گروه دیگر نیز افرادی لایق باشند؟


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پل شاپوری یا پل شکسته، و  به گویش لری طاقِ پیل اِشکِسَه

پ


 

نوشته شده توسط فريدون در یکشنبه 2 مرداد1390 ساعت 8:13 موضوع | لینک ثابت


آریو برزن غریب تر از جومونگ

برگرفته از شوشان، به قلم امید حلالي
 چه سخت است غریب بودن در خاک خود و نشناختن قدر انسان های والا که می توانند الگوهایی برای همه نسل ها و دوران ها باشند. در خبرها آمده بود که مقامی مسئول و حتماً هم دلسوز و نیز با لحاظ کردن اینکه ایشان حسن نیت هم دارند دستور برداشتن مجسمه «آریو برزن» یکی از قهرمانان و سرداران بزرگ ایرانی را از میدانی در مرکز استانی دلاور پرور می دهند که در دوره خود (سال 368 پیش از میلاد) راه را بر دشمنان غداری چون اسکندر مقدونی در «تنگ تکاب» می بندند و در این دفاع با تعداد بسیار اندک ۴۰ سوار و ۵۰۰۰ پیاده رشید که سپاهیان ایران بودند حماسه ای بیاد ماندنی را خلق می کنند.
 راستی چرا؟ مگر آریو برزن و همراهان او کشتگان ارجمند راه وطن نیستند که از ایران و ایرانی در مقابل اشغال بیگانه و غربی به بهای نثار خون خود دفاع کردند؟

جالب است که این حرکات در کشوری انجام می شود که سریال های چینی و کره ای که دورترین فاصله عقیدتی با ما را دارند به مراتب از دانشگاه صدا و سیمای ما پخش می شوند و در مدت کوتاهی تبدیل به الگو می گردند. جومونگ بر کیف و کفش و دفتر مدرسه دانش آموزان مان نقش می بندد و پوستر و شمشیرش در بساطی ها بفروش می رسند .دیگر آیا مساله ای برای گیر دادن و بحث کردن و تمرکز نمانده الا مجسمه یک قهرمان ملی در میدان شهری و مرکز استانی که در دفاع مقدس رشادت ها داشته اند؟ آیا نباید به سناریوها و حرکت هایی که برای رو در رو  قرار دادن ارزش های اسلامی و ایرانی می شود به دیده شک و تردید نگریست؟ آیا منافاتی هست بین دوست داشتن خاک پر گهر ایران و عقیده به اسلام دین رحمت و انقلاب اسلامی؟ بدون شک خیر و معلوم نیست تا کی و تا چند مرتبه دیگر باید از همین رو در رویی اسلام و ایران و از همین نوع دفاع های بد از هر کدام از پایه های تمدنی مان ضربه بخوریم.

داغم تازه شد. داغ شهادت کیان (کیسان ابو عمره) در مختارنامه به خدعه خناسان و شکاکان به یادم آمد که : اسب را از ایرانی بگیرید و برای آزمودن آنها را پیاده میدان بفرستید که اگر ریگی به کفش شان هست فرمان را تمرد کنند و ریگ را بیابیم و این سخن شگرف و تراژیک کیان ایرانی که چهره تکرار یافته و مکرر آریو برزن و همه قهرمانان ایرانی پیش از خود است که : نشان شان می دهیم که بیعت ایرانی، بیعت ایمانی است. که در برخی مراحل انگار نیرو و اعتبار و آبروی همه قهرمانان ایرانی در یک چهره و یک جا جمع می شود و به میدان و مسلخ می روند مثل همه شهدای دفاع مقدس مان که هر کدام برای خود در مواجهه با بعث به حیث وظیفه شناسی آریو برزنی بودند و جخ دارای مرتبه ای بالاتر از سلوک معنوی.

چشم ها را باید شست و قدری در مسائل اجتماعی خوش سلیقه تر بود. موضوع به قدر کافی رساست.


 

نوشته شده توسط فريدون در سه شنبه 7 تیر1390 ساعت 8:1 موضوع | لینک ثابت


واکنش شهردار یاسوج به تخریب تندیس آريوبرزن



 

تنها سردار پرافتخار ایرانی که توانست جلوی اسکندر مقدونی را در قتل و کشتار مردم بگیرد " آریو برزن " بود. وی با بیان اینکه رشادت های " آریوبرزن " در تاریخ برکسی پوشیده نیست ، خاطرنشان کرد: این سردار ایرانی که در خاک کهگیلویه و بویراحمد از جان ، مال و ناموس مردم این دیار دفاع نمود قابل تقدیر است. شهردار یاسوج افزود: سردار " آریو برزن " در ظالمی و قدرت طلبی پادشاهان نقشی نداشت و آنچه در تاریخ از وی سخن رانده شده تنها دفاع از عزت ، آبرو ، خاک و ناموس مردم بوده است.

 

 

شهردار یاسوج مرکز کهگیلویه و بویراحمد با تشریح تاریخ پرافتخار مردم این استان ، اظهار داشت: تاریخ مردم دیار کهگیلویه و بویراحمد تاریخی کتمان ناپذیر است.

به گزارش نشریه اینترنتی لور، " مهندس محمد بهرامی " در گفتگو با عصردنا گفت: تنها سردار پرافتخار ایرانی که توانست جلوی اسکندر مقدونی را در قتل و کشتار مردم بگیرد " آریو برزن " بود.
وی با بیان اینکه رشادت های " آریوبرزن " در تاریخ برکسی پوشیده نیست ، خاطرنشان کرد: این سردار ایرانی که در خاک کهگیلویه و بویراحمد از جان ، مال و ناموس مردم این دیار دفاع نمود قابل تقدیر است.
شهردار یاسوج افزود: سردار " آریو برزن " در ظالمی و قدرت طلبی پادشاهان نقشی نداشت و آنچه در تاریخ از وی سخن رانده شده تنها دفاع از عزت ، آبرو ، خاک و ناموس مردم بوده است.
بهرامی ، احداث میدانی با نام " آریو برزن " در منطقه " اکبرآباد " یاسوج را براساس مصوبه شورای اسلامی این شهر دانست و اظهار داشت: 90 درصد از معابر شهر یاسوج مزین به نام شهدای انقلاب و هشت سال دوران دفاع مقدس است.
وی گفت: بدون شک شهداء برگردن همه حق دارند و موظف هستیم که یاد و شآن آن بزرگواران را در تمامی تاریخ پاس بداریم.
شهردار یاسوج در ادامه با بیان اینکه این روزها برخی بدنبال سوء استفاده هایی در جامعه ما در قالب های مختلف هستند ، یادآور شد: قرار نبود همایشی با عنوان " شیک پوشان " در شهر یاسوج برگزار شود که عده ای اقدام به تبلیغات سوء برعلیه شهرداری کرده اند.
بهرامی گفت: طرحی در رابطه با الگوی لباس مسلمانان در قالب طرح " عفاف و حجاب " ویژه بانوان پیشنهاد که از همان زمان با آن طرح اعلام مخالفت کردم.
وی در پاسخ به این سئوال که چه زمانی از مسوولیت کنونی تان برای حضور در نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی بعنوان نامزدی این انتخابات در حوزه بویراحمد و دنا استعفاء می دهید؟ هم یادآور شد: هشتم تیرماه استعفاء خود را تقدیم شورای اسلامی شهر یاسوج می کنم.


 

نوشته شده توسط فريدون در شنبه 4 تیر1390 ساعت 13:24 موضوع | لینک ثابت


پرواز مرد هميشه سبز

عقاب آسيا براي هميشه پر كشيد


 

نوشته شده توسط فريدون در دوشنبه 2 خرداد1390 ساعت 12:57 موضوع | لینک ثابت


شعري از روانشاد حسين پناهي


رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای... موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!


 

نوشته شده توسط فريدون در سه شنبه 13 اردیبهشت1390 ساعت 8:21 موضوع | لینک ثابت


به بهانه روز زن، پايگاه والای زن در شاهنامه ی فردوسی

همه ی آگاهان از فرهنگ باستانی و ادبِ کهن ِفارسی به خوبی می دانند که پس از گاتها، سرودهای جاودانه ی زرتشت، انديشه ورز و شاعر بزرگِ ايرانی در چند هزاره پيش از اين، تنها فردوسی ی حماسه سراست که در يک هزاره پيش از روزگار ِما در منظومه ی بزرگ و انسان محور و جهان شمولش شاهنامه، زن را در پايگاه سزاوارِ او که يار و ياور و هم دل و هم زبان مرد است، توصيف کرده و به زيباترين و شيواترين و شکوهمندترين زبان و بيانی ستوده و ارج گزارده است.

هيچ يک از ديگر متن های نثر يا نظم فارسی ی هزاره ی اخير از اين ديدگاه، نه تنها به گردِ پای ِشاهنامه نمی رسد؛ بلکه در پاره ای از آن ها به تکرار با ديدگاه های جزمی ی مردسالارانه و زن نگوهانه و زن ستيزانه برمی خوريم. بررسی و بحث درباره ی همه ی اين موردها، فرصت و مجالی گسترده می خواهد و در گنجايش اين گفتار کوتاه نيست.

امّا جای دريغ است که بسياری از ما ايرانيان، نمونه ی درخشانی همچون شاهنامه را نيز ژرف نمی کاويم و به گونه ای روشمند، ارزنمی يابيم و در رويکرد به متن ِ آن، هر چاپی را که به دستمان بيفتد، ساده نگرانه و زودباورانه، رونوشت بی کم و کاستی از دست نوشتِ شاعر می انگاريم و هر ياوه و هذيانی را که رونويسان اين اثر بزرگ در درازنای ِسده های پشت سر بر آن افزوده باشند، به سراينده نسبت می دهيم و بر پايه ی آن ها بر کرسی ی داوری می نشينيم و بانگ برمی آوريم که فردوسی چُنين گفت و چُنان سرود !

بانو طاهره شيخ الاسلام، هم ميهن ارجمند ما - که در همه ی نوشته های سال های اخيرش هواخواهی ی خود از آرمان پيشرفت ايرانيان و به ويژه شناخت ارزش های زنان را نشان داده است - در شماره ی ديروز (سه شنبه ۱۲ ارديبهشت) اخبار روز، گفتاری دارد با عنوان ِوسوسه انگيز ِ«خجسته زنی کو ز مادر نزاد» که نيم بيتی از شاهنامه است در داستان سياوش. نويسنده در اين گفتار، به موردهايی از سروده های سعدی، سنايی، ناصر خسرو و مولوی اشاره کرده که در آن ها «زن نکوهی و زن کوچک انگاری» سخت آشکارست. امّا تأکيد عمده را با استناد به همان نيم بيتی که عنوان مقاله قرارداده، بر کار ِفردوسی گذاشته و بيتی افزوده (الحاقی) بر شاهنامه را که همواره زبانزد ِعوام مردم بوده، در اين زمينه دستاويز خود کرده است تا بتواند ادّعانامه ای - به تعبير حقوقدانان - «محکمه پسند» به زيان فردوسی عرضه بدارد و حقّ آن فرهيخته و انسان بزرگ را کفِ دستش بگذارد !

درآمد ِ سخن ِ نويسنده چنين است :

«يکی از بارزترين شاخصه های جوامع غير پيشرفته تبعيض و يکی از فراگير ترين آنان تبعيض جنسی است. تبعيضی که چهره ی شنيع خود را از اوان کودکی با تفاوتی که والدين نسبت به فرزندان پسر و دختر خود می گذارند به نيمی از مردم اين جوامع يعنی زنان نشان می دهد. پرچمداران فرهنگ و ادب ما نيز که داعيه اصلاح جامعه را دارند نه تنها مخالفتی با اينگونه بيعدالتی ها نکردند بلکه بر آتش آن دامن زدند و در قالب شعر و نثر با صراحت تمام زنان را مورد تحقير قراردادند و ديگران را توصيه به اين کار کردند.
در اين جا نگاهی گذرا می افکنيم بر سروده های تعدادی از شاعرانمان تا ببينيم در مورد نيمی از جمعيت جامعه، يعنی خواهران، همسران، دختران و بالاخره مادران خويش که در دامان آن ها قدم به جهان گذاشته اند چه گفته اند.
اطلاع واثق دارم که بعضی از اين اشعار در متن موضوع يا داستانی خاص بيان شده اند، اما شاعر نيز که محصول فرهنگ حاکم بر جامعه ی زمان خويش است، فرهنگی که متاسفانه تاکنون تغيير چندانی نيز نکرده، در داستان خود خطا يا نادانی يک زن را به تمام زنان جامعه تعميم داده و درباره ی همه ی آن ها حکم کلی صادر می کند، در حالی که چنين احکام کلی در مورد مردان با تمامی جناياتی که در دنيا و در طول تاريخ مرتکب شده و می شوند صادر نشده است. در شاهنامه ی فردوسی چنين آمده است :

کسی کو بود مهتر ِانجمن             کفن بهتر او را ز فرمان ِزن
سياوش ز گفتار ِزن شد به باد        خجسته زنی کو ز مادر نزاد
چو اين داستان سر به سر بشنوی     بِه آيد ترا گر به زن نگروی
زن و اژدها هر دو در خاک به    جهان پاک از اين هر دو ناپاک به»

اين نخستين باری نيست که کسی از فرزندان فردوسی، نه با استناد به گفتار ِراستين خود او، بلکه با بزرگ نمايی ی وصله های ناجور ِچسبانده بر جامه ی شکوهمند شاهنامه، می کوشد تا چهره ای مغشوش از نيای فرهنگی ی خويش و مرده ريگِ عظيمش رسم کند. يکی از مشهورترين نمونه های اين آشفته کاری را شاعر نامدار معاصرمان زنده ياد احمد شاملو در سخنرانی ی ناسزاوار و تأسّف انگيز خويش درباره ی فردوسی و شاهنامه در دانشگاه برکلی ی کاليفرنيا (۱٨ فروردين ۱٣۶۹) کرد. او نيز با طناب پوسيده ی همين گونه ادّعاهای بی بنياد و بی پشتوانه به چاه رفت و دست بر قضا بر همين بيت دروغين و ساختگی و شرم آور ِ«زن و اژدها ...» و چند ژاژخايی ی ديگر از اين دست، تکيه کرد !

نگارنده ی اين يادداشت، نخست در نامه ی سرگشاده ای به احمد شاملو (ماهنامه ی کلک، ٣۱- تهران، مهر ۱٣۷۱) و سپس در نقد و تحليلی گسترده با عنوان ِنقد يا نفی ی ِ شاهنامه ؟(حماسه ی ايران، يادمانی از فراسوی هزاره ها، ويرايش يکم، باران، سوئد - ۱٣۷۷، ويرايش دوم، آگه، تهران - ۱٣٨۰) ناروشمندی ها و نادرستی های سخن شاملو را بيان داشت و تجزيه و تحليل کرد.

در اين جا نيازی نمی بينم و مجال آن را هم ندارم که همه ی گفته هايم در مورد غلط اندازی ی شاملو را بازگويم و خواننده ی جويا - هرگاه تا کنون آن ها را نخوانده باشد - خواهد توانست در نشرگاه های آن ها بيابد و بخواند و درونمايه ی گفتار مورد بحث اين يادداشت را نيز در شمول همان سخنان شاملو قراردهد. امّا از آن جا که تکرار اين شبهه افکنی ها در اين جا و آن جا می تواند در پاره ای از ذهن های ساده و ناپرورده، تأثير منفی و گمراه کننده بگذارد و چيستی ی راستين شاهنامه و به ويژه نگرش ِسخت آزادمنشانه و فرهيخته ی آن به ارج و پايگاه زن در رندگی ی اجتماعی را از چشم ها بپوشاند، بايسته می دانم که چند نکته ی کليدی را به کوتاهی بازگويم :

* هرگونه بحث و داوری درباره ی درونمايه و داده های شاهنامه در هر زمينه ای و از جمله زمينه ی پايگاه زن، تنها با استناد به ويراسته ترين متن نشريافته ی اين حماسه، می تواند اعتباری نسبی داشته باشد. ساختار متن شاهنامه ی فردوسی از سده ی نوزدهم ميلادی تا کنون، موضوع پژوهش و شناخت شمار زيادی از دانشوران غربی و ايرانی بوده و ويرايش های گوناگونی از آن در بمبئی، کلکته، پاريس، مسکو، تهران و نيويورک چاپ و پخش شده است. اعتبار هريک از اين ويرايش ها را می توان با شمار افزون تر و کهن بودگی ی هرچه بيشتر ِدست نوشت های پشتوانه ی آن از يک سو و ميزان شايستگی ی دانشی و پژوهشی ی ويراستار يا ويراستاران ِ آن از سوی ِديگر، ارزيابيد و به گونه ای باز هم نسبی و احتياط آميز پذيرفت.

* بر پایه ی سنجه های برشمرده، امروز از ميان همه ی ويرايش های اين منظومه، ويرايش دکتر جلال خالقی مطلق - که تا کنون ۶ جلد از متن آن و ۲ جلد از يادداشت های ويراستار ِآن در آمريکا نشر يافته و هنوز ناتمام است [1] - در رديف يکم جای دارد و به اعتبار نزديک به ۴۰ دست نوشت کهن ِپشتوانه ی آن و نيز شناخت نامه ی پژوهشی و دانشی ی ويراستارش در درازنای ده ها سال کوشش و کنش درنگ ناپذير، به طور نسبی نزديک ترين متن به دست نوشت اصلی ی شاعرست و تنها رويکرد بدين ويرايش و گفتاورد از آن می تواند زمينه ای برای بحث و بررسی ی جدّی ی درونمايه شناسی فراهم آورد. استناد به هريک از ديگر ويرايش های اين اثر (حتّا ويرايش ِرتبه ی دوم، يعنی ويرايش مسکو) و ملاک قراردادن بيت يا بيت هايی از آن ها که در متن ِويرايش خالقی مطلق نيامده باشد، اعتبار سخن ِگوينده را در برابر ِنشان ِپرسش خواهد گذاشت !

* حتّا در مورد بيت های آمده در متن رتبه ی يکم نيز، جدا نگريستن به آن ها و غافل ماندن از زمينه ی موضوعی و داستانی شان، از روشمندی ی پژوهشی به دور است و کار را به برداشت های نادرست و گمراه کننده خواهد کشاند.

* تعميم دادن يک مورد - حتّا اگر در چهارچوب موضوعی اش، مستند باشد - به همه ی منظومه، نادرست و گونه ای مصادره ی به مطلوب است؛ مگر آن که شاهدها و رهنمودهای بسنده، آن را پشتيبانی کنند.

* يکی شمردن ِآنچه فردوسی از پشتوانه های باستانی اش به شاهنامه آورده و برداشت ها و گريزهای گهگاهی ی شخص شاعر در سرآغاز ِروايت ها يا اوج ِبزنگاه ها و يا پايانه ی داستان ها، مايه ی اغتشاش در کار ِدريافتِ درستِ متن خواهد گرديد.

* در نمونه هايی مانند بيت های آمده از زبان رستم در اوج ِخشم و خروش او برای کشتار سياوش - البتّه به جز بيتِ «زن و اژدها ...» که افزوده و ساختگی بودنش قطعی و بی چون و چراست - زن ِنکوهيده (در اين مورد، سودابه) نه به معنی زن ِنوعی، بلکه به مفهوم زن ِبدانديش و دُژکردار و فتنه انگيزست که در نکوهيده بودن، دستِ کمی از مردی با همين منش و کنش ندارد.

هرگاه زن به طور کلّی در ديدگاهِ روايتگران داستان و يا شاعر ِسراينده چنين تصويری داشت و تعميم پذير بود، در آن صورت چگونه می شد در همين منظومه وصف های شکوهمند و احترام انگيز در ستايش انديشه و کردار شايسته ی بانوانی همچون فرانک، سيندخت، رودابه، تهمينه، گردآفريد و همترازان ايشان را پذيرفت.

اگر «خنک دختری کو ز مادر نزاد» شامل حال همه ی دختران و زنان می شد، پس چرا روايتگران و يا شاعر، نه تنها به حضور و نقش ورزی های والا و انسانی ی ِ نيکْ زنان ِداستان ها اعتراضی ندارند و آنان را ناسزاوار برای زاده شدن از مادر نمی شمارند، بلکه در ستايش بزرگی ها و شايستگی های آنان با زبان و بيانی سخن می گويند که در ادب و فرهنگ ايران و جُز ايران کمتر نمونه و همتايی دارد.

آيا وصف رودابه در اوج ِمهرورزی اش با زال و منش ِبزرگوارانه ی او در شب ديدار پنهانی با همسر آينده اش و يا توصيف روان و تن ِتهمينه در هنگام ِآغاز سمفونی ی پيوندِ خودْ برگزيده اش با رستم، هيچ گونه امکان ِجای گيری در زير ِچتر ِتعميم ِوصفِ زنی مردباره و تباهکار همچون سودابه را دارد ؟ شاعر، خيالْ نقش ِشکوهمند ِ خود از تهمينه را اين گونه بر پرده ی شعرش جاودانگی می بخشد :

روانش خِرَد بود و تن جان ِ پاک         تو گفتی که بهره ندارد ز خاک !

آيا چنين زنی را و يا دلاورْ زنی چون گردآفريد را می توان با سودابه همتراز شمرد ؟ فردوسی وصف دليری ی شگفتی انگيز اين بانو را در برابر سهراب، از ديدگاه و زبان ِآن پهلوان، چنين نقش می زند :

بدانست سهراب کو دخترست             سر و موی ِاو از در ِافسرست
شگفت آمدش، گفت : از ايرانْ سپاه      چنين دختر آيد به آوردگاه
سُواران جنگی به روز ِنبرد             همانا به ابر اندر آرند گرد !

بانوی زيبا و فرهيخته ی سرای شاعر که در شبِ آغاز ِسرايش ِمهرْچامه ی بيژن و منيژه همکار و همدوش وی در برگرداندن متن ِآن سرود از دفتر ِپهلوانی ی باستان است و يا منيژه که در فرآيندِ پر فراز و نشيبِ مهرورزی و مهربانی ی پر رنج و شکنجش با بيژن، چهره ای بکلّی يگانه در ادب ايران و جهان است و يا خواهرش فری گيس، همسر سياوش و مادر ِکيخسرو، شهريار ِآرمانی ی ايرانيان، با آن همه پايداری و شايستگی که در سخت ترين توفان ها از خود نشان می دهد، کدامشان از تراز ِزنی استثنايی و نکوهيدنی چون سودابه اند ؟ باز هم نمونه بياورم ؟ شيرين و گرديه را هم بگويم ؟

* پس در کار ِشاهنامه خوانی و شاهنامه پژوهی و کاوش در هزارتوهای آن - به گفته ی سهراب سپهری - «چشم ها را بايد شست / طور ِديگر بايد ديد !» هنگام آن رسيده است که همه ی ساده انگاری ها و برون نگری های هزاره ی پشت سر را در رويکردِ به شاهنامه، کنار بگذاريم و با چشمانی ژرفاکاو و با - به سخن ِنيما - «بينايی ی ِ فوق ِ بينايی ها»، از لايه ی بيرونی و پديدار ِآن بگذريم و ژرفْ ساختِ آن را با همه ی بُعدهای ناشناخته اش بنگريم. روزگار ِبر دست گرفتن ِهر دفتر و دستکی که نام ِشاهنامه بر آن نگاشته شده و چه بسا نگاره های فريبايی هم بر خود و درخود داشته باشد و متن ِآن را تنها به آهنگِ قصّه خوانی و پی گيری ی رَوَندِ ساده لوح پسند «بعد چه می شود ؟» خواندن و گاه نيز در برخوردی از سر ِاتّفاق به نکته هايی در بافت کلام و کليدواژه های آن و پيشْ زمينه های ِروايت، مطلبی را عَلَم کردن و درباره اش به اغراق و بی تأمّل و کاوش و پژوهش ِگسترده و دريافتِ همه ی سويه ها و رويه ها و لايه ها و اندرونه ها سخن گفتن، ديری است که سپری شده است.

هرگاه کسی بخواهد شاهنامه را تنها برای سرگرمی و خوش کردن وقت بخواند، حَرَجی بر او نيست. امّا بحث در شناختِ ويژگی های اين منظومه ی کلان و بُنْ مايه ها و درونْ مايه های آن، از حوزه ی چنين رويکردی بدين حماسه بيرون خواهد بود.

* شاهنامه از يک سو شاهکاری بی همتا در زبان و ادب فارسی و فرهنگ ايرانی است و از سوی ديگر به سبب ويژگی های والای ساختاری و نيز درونْ مايه ی سخت انسان مدارانه (چشم پوشيده از زن يا مرد بودن ِانسان) و هستی نگری ی فراقومی اش، آشکارا اثری جهان شمول است و با ترجمه های پی در پی و نو به نو ِآن به بيشتر ِزبان های زنده ی جهان، اين فرآيند در آينده، هرچه بيشتر گسترش خواهد يافت. هم اکنون نيز بسياری از دانشوران و پژوهندگان ادب جهان، اين گنج شايگان ِفرّ و فرهنگ و اسطوره و پهلوانی و انديشه و گفتار و کردار ِنيک و حکمتِ نابِ آزادْزنان و آزادْمردان ايرانی را در کنار مهابْهارَتَه ی هندوان، فِنگ شِن ين ای ی چينيان، ايلياد و اُديسه ی يونانيان، «نيبه لونگن» ِژرمن ها و ديگرْ حماسه های بشری، اثری نه از آن ِ ايرانيان به تنهايی که شاهکاری جهانی می شمارند. هيچ يک از اثرهای ادبی ی ايرانيان تا کنون به اندازه ی شاهنامه در بيرون از ايران و در حوزه های زبان و ادب و فرهنگ ديگران شناخته نشده و ارج و پايگاهی چنين والا نداشته است. شمار پژوهندگان اين اثر و نهادهای وابسته به شناختِ آن در جهان، رتبه ی يکم را دارد.

* پس بر ما ايرانيان است که ديگر حالا تنها چشم به دستاوردِ کارهای ديگران ندوزيم و در ضمن بهره گيری از هر يک از کارهای ديگران و برخورد آگاهانه و انتقادی با آن ها، خود به منزله ی صاحبان ِاصلی ی اين اثر، درست و حسابی دست و آستين بالا بزنيم و به جبران غفلتِ شرم آور ِهزارساله مان از اين مهمّ، کاری کارستان را با سنجه های جهانی در اين راستا در پيش بگیريم و به جهانيان نشان دهيم که ما ديگر فرزندانی سر به هوا و نااهل برای آن معمار فرزانه ای که کاخ بلند انديشه و فرهنگ را در سرزمينمان برافراشت نيستيم و ارج ميراث بزرگ ملّی مان را به خوبی می شناسيم.

* سرانجام به عنوان يک دانشجوی پژوهنده ی شاهنامه که به مدّتِ نيم سده در دريای ژرف شاهنامه غوطه ور بوده است، به بانوی ِنويسنده ی گفتار ِ«خجسته زنی ...» و همه ی ِآنان که دغدغه ی خاطر ِپاس داشته شده بودن ِارزش های انسانی و از جمله ارج پايگاه زن در شاهنامه را دارند، اطمينان می دهم که هيچ يک از پيشروترين نهادها و قانون های حقوق بشری در جهان پر لاف و گزاف امروزين نيست که شاهنامه در تأکيدِ بر آن ها کم بياورد و نتواند سربرافرازد. به گفته ی استادِ بزرگ زنده يادم ابراهيم پورداود :

رو متاب از اين گنج ِشايگان !     سر مپيچ از اين پندِ باستان !     راستی شنو!     راستی بگو!    راستی بجو! ...


منبع :آريابوم


 

نوشته شده توسط فريدون در سه شنبه 17 اسفند1389 ساعت 8:25 موضوع | لینک ثابت


مصدق؛ یک تاریخ، یک بغض


بوذرجمهر پرخیده : تاریخ معاصر ایران تنها از بزرگانی به نیکی یاد می­کند که روح ایرانی را شاد و زنده می­خواستند. تنها به آزادگانی می­بالد که ایران را آزاد و آباد می­خواستند و دکتر مصدق یکی از این آزادگان است؛ چون امیرکبیر، چون قایم مقام فراهانی و چون....

چنین مردانی در تاریخ معاصر ایران کم نبودند و هرکدام در زمان خود برای نسل آینده توانستند تاثیر بسزایی برجای نهند و ملت ایران را تا امروز در جهان سرافراز نگه دارند. نگاه به تاریخ پنجاه سال گذشته ایران نشان می­دهد که «مصدق» در این مسیر، تک چهره بوده است. او کسی است که در خلاف جریان آب شنا کرد و در شرایطی که پیروی از قدرت­های استعماری از امتیازات و افتخارات اکثریت مردان سیاسی دوره­ی قاجار و پهلوی به حساب می­آمد نشان داد که می­توان آزاده بود و استقلال و مناقع ملی را در ورای منافع شخصی و دنیایی قرار داد. همین روحیه­ی آزادگی او را در انقلاب مشروطیت در زمره­ی آزادی­خواهان قرار داد. حضور در انجمن­های روشنفکری آن دوره، مانند «جامعه­ی آدمیت» و «مجمع انسانیت» را می­توان در امتداد همین روحیه دانست. به کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹خورشیدی و استقرار دولت سیدضیا اعتراض شدید می­کند. در آن زمان والی فارس بود و تنها والی­یی بود که از اجرای دستورات دولت کودتا سر باز زد. در دوران پیش از شهریور 1320خورشیدی او را به احمدآباد تبعید کردند و تحت نظر داشتند تا اینکه در انتخابات چهارمین دوره­ی مجلس در سال ۱۳۲۲خورشیدی مردم او را به عنوان نماینده­ی اول بر می­گزینند و مبارزات او را برای رهایی از بند استعمار انگلیس رنگ تازه­ای پیدا می­کند. به مجلس پانزدهم راه نمی­یابد. اما با سرسختی به مجلس شانزدهم راه می­یابد و در آن جاست که به ریاست کمیسیون نفت می­رسد و زمینه را برای خلع ید از شرکت نفت انگلیسی فراهم می­کند. در همین دوران است که جبهه­ی ملی شکل می­گیرد. بزرگ مردانی چون مصدق، الهیار صالح و دکتر شایگان، پیشنهاد ملی شدن صنعت نفت را به مجلس آوردند: «به نام سعادت ملت ایران و به منظور کمک به تامین صلح جهانی پیشنهاد می­نماییم که صنعت نفت در تمام مناطق کشور بدون استثنا ملی شود، یعنی عملیات اکتشاف و استخراج و بهره­برداری در دست ملت ایران قرار گیرد.»


سرانجام با کوشش ملی و همیاری مردم آزاده­ی ایران، روز ۱۴ اسفند ۱۳۲۹خورشیدی مجلس شورای ملی لایحه ملی شدن صنعت نفت را تصویب کرد و روز ۲۹ اسفند همان سال، مجلس سنا نیز رای مجلس شورای ملی را تایید کرد و بدین سان نبرد آغاز شد. در ششم اردیبهشت ماه ۱۳۳۰خورشیدی؛ دولت علاءالدوله را که پس از قتل سپهبد رزم­آرا به روی کار آمده بود، استعفا کرد و مجلس در جلسه­ای خصوصی به نخست­وزیری مصدق ابراز تمایل کرد. مصدق قبول این مسوولیت را مشروط به تصویب لایحه­ی ۹ ماده­ای طرز اجرای ملی کردن و خلع ید از شرکت نفت می­کند. همچنین خواستار اصلاح قانون انتخابات می­شود. لایحه­ی خلع ید در همان روز در مجلس و دو روز بعد در سنا تصویب می­شود. بدین سان مصدق سنگر نخست وزیری را به دست می­آورد و فصل نوینی در زندگی ملت ایران گشوده می­شود.

روز ۱۲اردیبهشت­ماه ۱۳۳۰خورشیدی؛ دکتر مصدق کابینه­ی خود را به مجلس معرفی می­کند و برنامه­ی دولت جدید را اعلام می­دارد: اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت و اصلاح انتخابات.

کمپانی­های نفتی به سرکردگی شرکت نفت انگلستان از تصویب این قانون بر آشفته می­شوند. دولت انگلستان با حمایت از شرکت سابق نفت و با تهدید ایران به دخالت نظامی، ناوگان جنگی خود را به خلیج فارس می­فرستد و به دیوان داوری لاهه و شورای امنیت نیز شکایت می­کند. این کار باعث به جوش آمدن غرور ملی ایرانیان می­شود. چندین خلبان نظامی داوطلب حمله­ی انتحاری یا «کامیکازی» می­شوند. ارتش در شهرها برای بالا بردن روحیه­ی مردم، رژه می­رود و چند آتشبار به خوزستان منتقل می­شود و به ارتش آمادگی کامل داده می­شود.
روز ۲۲ مهرماه ۱۳۳۰خورشیدی، شورای امنیت برای رسیدگی به شکایت انگلستان تشکیل جلسه می­دهد. دکتر مصدق در این شورا طی بیانات مشروحی چگونگی دخالت­های شرکت سابق در امور داخلی ایران را بر می­شمرد و نقش استعمارگرانه این شرکت را افشا می­کند. شورای امنیت در آخرین جلسه­ی خود پیشنهاد دولت فرانسه را تصویب می­کند که به موجب آن درخواست دولت انگلستان تا اخذ تصمیم قطعی در دیوان دادگستری لاهه مسکون بماند. دکتر مصدق در نوزدهم خردادماه ۱۳۳۱خورشیدی، نطقی تاریخی در دادگاه لاهه به زبان فرانسه ایراد می­کند که پر است از دفاع و پشتیبانی از حقوق اساسی ملت ایران. این نطق که می­توان آن را سند تاریخی رهایی از بند استعمار نامید، سبب می­شود تا دادگاه لاهه روز ۳۰تیرماه ۱۳۳۱خورشیدی به عدم صلاحیت خود برای رسیدگی به دعوی انگلستان رای دهد. کشمکش­ها برای سرنگونی دولت ملی دکتر مصدق در داخل و خارج از ایران شروع شد.

....خاتمه کار مصدق (۲۶ خرداد ۱۲۶۱خورشیدی - ۱۴ اسفند ۱۳۴۵خورشیدی) را همه می­دانند؛ اجرای کودتای سرنگونی دولت ملی، موج دستگیری، تشکیل دادگاه­های نظامی و .... تبعید دکتر مصدق تا پایان عمر به احمد آباد.

مصدق در احمدآباد
مصدق در محکمه­ی نظامی می گوید: «آری تنها گناه من و گناه بزرگ من این است که صنعت نفت ایران را ملی کردم و بساط استعمار و اعمال نفوذ سیاسی و اقتصادی عظیم­ترین امپراتوری­های جهان را از این مملکت برچیدم...از آنچه برایم پیش آورده­اند، هیچ تاسف ندارم و یقین دارم وظیفه تاریخی خود را تا حد امکان انجام داده­ام. عمر من و شما و هر کس دیگر چند صباحی دیر یا زود به پایان می­رسد، ولی آنچه می­ماند حیات و سرفرازی یک ملت مظلوم و ستمدیده است.»


 

نوشته شده توسط فريدون در یکشنبه 15 اسفند1389 ساعت 10:33 موضوع | لینک ثابت


هرودوت یونانی: ایرانیان دروغ را بزرگترین گناه میدانند

 


خصلتهای جالب ایرانیان باستان از زبان هرودوت یونانی


هرودوت(۴۹۰-۴۲۵ پیش از میلاد)بزرگ‌ترین تاریخ‌نگار جهان باستان است که او را پدر تاریخ نیز دانسته‌اند. هر چند در نگارش نبردهای ایران و یونان از هم‌زبانان یونانی خود پشتیبانی می‌کند، بخش مهمی از تاریخ باشکوه ایران باستان از نوشته‌های او یا به کمک آن‌ها شناخته شده است. شناخت کنونی ما از ملت‌های کهن دیگری مانند بابلی‌ها، مصری‌ها، فینیقی‌ها، نیز تا اندازه‌ی زیادی از نوشته‌های او به دست آمده است. به نظر می‌رسد او نخستین کسی باشد که واژه‌ی هیستوری را به معنای تاریخ به کار برده است

او درباره خصلتهای پدران ایرانیمان می نویسد:
ایرانیان دروغ را بزرگ‌ترین گناه می‌دانند، و وامداری را ننگ می‌شمارند، و می‌گویند وامداری از این‌رو بد و ناپسند است که کسی‌که بدهکار باشد مجبور می‌شود که دروغ بگوید؛ از این‌رو همواره از ننگِ بدهکار شدن می‌پرهیزند.
هرودوت می‌نویسد که ایرانیان معبد نمی‌سازند، برای خدا پیکره و مجسمه نمی‌سازند. آنها خدای آسمان را عبادت می‌کنند و میترا و اَناهیتا‌ و همچنین زمین و آب و آتش را می‌ستایند.
ایرانیان به‌همسایگان احترام بسیار می‌گذارند، هرچه همسایه نزدیک‌تر باشد بیشتر مورد توجه است و همسایگان دور و دورتر در مراتب پائین‌تری از احترام متقابل قرار دارند.
ایرانیان هیچ‌گاه در حضور دیگران آب دهان نمی‌اندارند و این کار را بی‌ادبی به‌دیگران تلقی می‌کنند؛ آنها هیچ‌گاه در حضور دیگران پیشاب نمی‌کنند و این عمل نزد آنها از منهیات مؤکد است.آنها هیچ‌گاه در آبِ رودخانه پیشاب نمی‌کنند و جسم ناپاک در آب جاری نمی‌اندازند؛ و اینها را از آن‌رو که سبب آلوده شدن آب جاری می‌شود گناه می‌شمارند
در میگساری تعادل را مراعات می‌کنند و هیچ‌گاه چنان زیاده‌روی نمی‌کنند که مجبور شوند استفراغ کنند یا عقلشان را از دست بدهند.
ایرانیان روز تولدشان را بسیار بزرگ می‌شمارند و در آن روز مهمانی و جشن برپا می‌کنند و سفره‌های گوناگون می‌کشند.نگاه من...


 

نوشته شده توسط فريدون در یکشنبه 26 دی1389 ساعت 16:6 موضوع | لینک ثابت


تمدن عيلامي در ايذه

نمونه اي از سنگ نوشته و كتيبه هاي مربوط به دوران عيلامي در شهر ايذه را در لينك زير مشاهده نماييد.

http://uploadtak.com/images/0rl2db3rx1t6kptpki3y.jpg

http://uploadtak.com/images/wsikmj9vhfoezc0e2qor.jpg

http://uploadtak.com/images/pm035fkxx4vo49o1qdp.jpg

http://uploadtak.com/images/zx44vgji6bw4wmzol7o1.jpg

http://uploadtak.com/images/y4uq9409v1usueuf745.jpg

http://uploadtak.com/images/scmgph3v7p8gcx38qnrm.jpg





 

نوشته شده توسط فريدون در شنبه 18 دی1389 ساعت 13:44 موضوع | لینک ثابت


همين...


 

نوشته شده توسط فريدون در پنجشنبه 16 دی1389 ساعت 10:13 موضوع | لینک ثابت


نصب مجسمه "آريوبرزن" سردار بزرگ ايراني در ياسوج

 

 


 

نوشته شده توسط فريدون در دوشنبه 8 آذر1389 ساعت 13:14 موضوع | لینک ثابت


آخرین عکس ستار خان پیش از شهادت در کنار باقر خان

آخرین عکس ستار خان پیش از شهادت در کنار باقر خان


با شروع پادشاهی محمدعلی شاه قاجار که عامل سفارتخانه های خارجی بود در اولین گام مجلس را به توپ بست و مشروطه خواهان را به گونه های مختلف زمین گیر نمود .
در این بین ستارخان و باقرخان شعله های مبارزه آزادیخواهانه ملت ایران را روشن نگاه داشتند .
در زمانی که همه فکر می کردند ستارخان نیز همانند بسیاری از آزادیخواهان کشته شده است یکی از یارانش در حضور باقر خان به او گفت قشون دولتی رحمی ندارند و به ما مزدور می گویند، ستارخان پاسخ داد : اگر مزدور هم باشیم مزدور مردمیم نه اجنبی . باقرخان هم گفت : حکیم فردوسی هم وقتی شاهنامه را می نوشت در ایران غریب بود . ستارخان در حالی که به دور دست نگاه می کرد گفت : بزودی مردم آزادیخواه ایران تومار اجنبیان را در هم خواهند پیچید .
این نشان میدهد حتی در بدترین شرایط مبارزین آزادیخواه نا امید نشدند و دل به تقدیر نسپردند ، منتظر دگرگونی اوضاع توسط این و آن هم نشدند .
به سخن ارد بزرگ : در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود . راه کار دیگری جستجو کنید و اگر نیافتید همان در را بشکنید .
و دیدیم در اندک زمانی ورق برگشت و مشروطه خواهان وارد تهران شدند و حاکمیت ملی را بار دیگر زنده نمودند


 

نوشته شده توسط فريدون در دوشنبه 10 آبان1389 ساعت 11:15 موضوع | لینک ثابت


تلافي كركري عربها با فوتبال ايراني سبزپوشان ذوب آهن


 

نوشته شده توسط فريدون در شنبه 1 آبان1389 ساعت 7:39 موضوع | لینک ثابت


آريا،بزرگمرد كوچك از ديار زاگرس

لينك عكسهاي جديد در زير:

http://s8.aks98.com/images/95855329407379520896.jpg

http://s8.aks98.com/images/28717828628262302554.jpg
http://s8.aks98.com/images/45252634591151104057.jpg
http://s8.aks98.com/images/51227748620187930483.jpg


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط فريدون در سه شنبه 6 مهر1389 ساعت 12:11 موضوع | لینک ثابت


سردار مریم بختیاری، زنی با آرمان های بزرگ برای ایران

سال 1253 خورشیدی، دختری ایرانی در یک خانواده اصیل بختياري دیده به گیتی گشود. دختری که در دوران جوانی از تاثیرگذارترین زنان روزگار خویش و پرچمدار آزادی و سرفرازی ایران و ایرانیان شد. دختری که او را « بی بی مریم » نامیدند، در سخت ترین شرایط و در حالی که در حدود 9 سالگی پدرش به دستور ناصرالدین شاه و با اشاره ظل السلطان حاکم مستبد اصفهان کشته شده بود… بی بی مریم سکوت تاریخی زن ایرانی را می شکند و به اعتراض نسبت به این نابرابری ها و پایمال شدن حقوق زنان می پردازد…  می نویسد: ای کسانی که روزنامه مرا مطالعه می نمایید، اگر در عصر شما ” ایران” وطن عزیز مرا و خودتان را دیدید به دانش و علم نورانی و مشعشع شده و قدم در راه و خاک آزادی گذاشتید    

 

——————————————–

سال 1253 خورشیدی، دختری ایرانی در یک خانواده اصیل بختیاری دیده به گیتی گشود. دختری که در دوران جوانی از تاثیرگذارترین زنان روزگار خویش و پرچمدار آزادی و سرفرازی ایران و ایرانیان شد. دختری که او را « بی بی مریم » نامیدند، در سخت ترین شرایط و در حالی که در حدود 9 سالگی پدرش به دستور ناصرالدین شاه و با اشاره ظل السلطان حاکم مستبد اصفهان کشته شده بود، بزرگ شد و به بالندگی رسید. تاثیرات و آموزش هایی که بی بی مریم از پدرش حسینقلی خان ایلخانی بختیاری و برادرش علیقلی خان سردار اسعد بختیاری پذیرفت، راه او را به سوی آینده باز کرد و چنان شد که او با کوشش خستگی ناپذیر و پایداری کم مانندش به عنوان یکی از مبارزترین سرداران آزادی خواه ایرانی در شمار آید. گوشه ای از کنش و منش « بی بی مریم » که در روزنامه خاطراتش به قلم ساده و روان خودش ثبت شده است و دربرگیرنده خاطرات دوران کودکی تا جوانی اوست، دریچه ای برای شناخت بهتر او به روی ما می گشاید.

  

سردار مریم و مطالبه حقوق زنان:

بی بی مریم که در یک جامعه مردسالار به دنیا آمده و در سنین نوجوانی برخلاف خواست خود مجبور به ازدواج شده و از حق ارث نیز محروم شده بود، عمق مشکلات و مسائل زن ایرانی را درک می کند پس به سهم خود سکوت تاریخی زن ایرانی را می شکند و به اعتراض نسبت به این نابرابری ها و پایمال شدن حقوق زنان می پردازد و خواستار زدودن سنت های رایج مردسالارانه در جامعه ایرانی همچون سنت ناف بُری و ازدواج اجباری، نابرابری حق ارث، نداشتن حق طلاق، نابرخورداری از حق آموزش می شود. سردار مریم ریشه بسیاری از این نابرابری ها را آگاهی نداشتن زنان از حقوق اولیه خود می داند و می نویسد:

 در ادامه مطلب ميخوانيم:


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط فريدون در دوشنبه 5 مهر1389 ساعت 12:17 موضوع | لینک ثابت


نام هاي ايراني, معاني آنها

آبان دخت : دخترآبان ، نام زن داريوش سوم
آبتين : نام پدر فريدون پادشاه پيشدادي
آتوسا : قدرت و توانمندي – دختر كورش وزن داريوش اول
آفر : آتش – ماه نهم سال شمسي
آفره دخت : دختر آتش – دختري كه در ماه آذر به دنيا آمده است .
آذرنوش‌: شيرين و دل انگيز
آذين : زيور، طاق نصرة‌، تزئين ، آرايش
آراه : نام فرشته موكل روز بيست و يكم ازماه پنجم درآئين زردشت
آرزو : كام ، مراد ، معشوق ، اميد
آرش: درخشان ، آفتاب ، جد بزرگ اشكانيان – پهلوان كمانگير ايراني در لشگرمنوچهر
آرتين: عاقل و زيرك,نام پهلوان ايران در زمان منوچهر پادشاه پيشدادي
آرتام:والي فريگه در زمان كوروش هخامنشي
آرتمن:نام برادر بزرگ تر خشايار شاه پسر داريوش شاه
آرشام : بسيار قوي – پدر بزرگ داريوش بزرگ هخامنشي
آرمان : آرزو – خواهش – اميد
آرمين : آرام گرفتن – پسر كيقباد پادشاه پيشدادي
آرميتا: آرامش يافته ، كلمه اي زردشتي است
آريا فر: دارنده شكوه آريائي
آريا : آزاده نجيب – يكي از پادشاهان ماد – مهمترين نژاد هند و اروپائي
آريا مهر : دارنده مهر ايران – از سرداران داريوش سوم
آرين : سفيد پوست آريائي
آزاده : دلير و بي باك ، رها
آزرم : شرم ، مهر ، محبت ، عشق
آزرمدخت : يكي از ملكه هاي ساساني
آزيتا : آزاده
آناهيتا : الهه آب
آونگ : شبنم – نام كردي
آهو: شاهد ، معشوق، يكي از همسران فتحعلي شاه قاجار
آيدا : شاد، ماه – نام تذكمنب

اتسز : لاغر و استخواني – از پادشاهان خوارزم
اختر : ستاره ، علم ، درفش
ارد : خير وبركت ، فرشته نگهبان ثروت – نام چند تن از پادشاهان اشكاني
ارد شير : شير زيبا – اردشير بابكان بنيانگذار سلسله ساسانيان
اردوان : نام پادشاهان معروف اشكاني
ارژن : درختي با چوب بسيار سخت و محكم – نام كردي
ارژنگ : آرايش – كتاب ماني نقاش – ديوي كه رستم در هفتخوان اورا كشت
ارسلان : شير، دلير و شجاع – نام پادشاه سلجوقي
ارغوان : نام درختي با گل و شكوفه هاي سرخ رنگ
ارمغان : هديه ، تحقه ، سوغات
ارنواز: نوازش شده اهورا – دختر جمشيد شاه پيشدادي
اروانه : نام گلي كوهي است – نامي كردي
استر : ستاره – بردارزاده مردخاي وزن خشايارشاه
اسفنديار : پاك آفريده شده – پسر گشتاسب كه بدست رستم كشته شد
اشكان : منسوب به اشك – بنيانگذار سلطنت پارتها
اشكبوس : پهلوان كوشاني كه به كمك افراسياب آمد، اما به دست رستم كشته شد
افسانه : داستان ، سرگذشت ، حكايت گذشتگان
افسون : سحر و جادو ، حيله و تزوير
افشين : با همت .
اميد : انتظار ، آرزو
انوش (‌ آنوشا ) : استوار و جاويد – دخترمهرداد ششم
انوشروان : دارنده لوح جاويدان – لفب خسرو اول پادشاه ساساني
اورنگ : عقل و كياست ، تخت پادشاهي
اوژن : شكست دهنده ، دشمن برانداز
اوستا : نام كتاب آسماني زردشت
اهورا : صاحب ، فرمانرواي دانا
اياز : بزرگ و پاينده – نام غلام ترك سلطان محمود غزنوي
ايران : محل زندگي آريائيها
ايراندخت : دختر ايران
ايرج : ياري دهنده آريائيها – پسرفريدون ، پادشاه و پهلوان ايراني
ايزديار : كشي كه خداوند يار اوست

بابك : پدر كوچك ، جد اردشير ، پسر ساسان
باپوك : كولاك ، نامي كردي
باربد : پرده دار ، موسيقي دان و نوازنده دربار خسرو پرويز
بارمان : لايق – نام سردار افراسياب
بامداد : پگاه ، سپيده دم – نام پدر مزدك
بامشاد : كسي كه در سحرگاهان شاد است – نوازنده مشهور دربار ساسانيان
بانو : خانم ، ملكه ، لقب آناهيتا الهه نگهبان آب
بختيار : خوشبخت ، خوش اقبال – استاد رودكي در موسيقي
برانوش : مهندس رومي كه پل شوشتر را در زمان شاپور ساساني
برديا : پسر كورش و برادر كمبوجيه
برزو : بلند قامت – پسر سهراب و نوه رستم دستان
برزويه : طبيب مشهور انوشيروان و مترجم كليله ودمنه از هندي به پهلوي
برزين : بلند و تنومند – ازپهلوانان ايران – نام پسر گرشاسب
برمك : از وزيران ساساني - نام اجداد و نگهبانان آتشكده بلخ
بزرگمهر : خورشيد بزرگ – نام وزير دانشمند انوشروان ساساني
بنفشه : گلي رنگارنگ و زينتي با عمر نسبتا طولاني
بوژان : رشد كرده – نامي كردي
بويان : خوشبو – مامي كردي
بهار : شكوفه و گل – سه ماه اول سال شمسي
بهارك : بهار كوچولو
بهاره : بهاري
بهتاش : خوب ومانند
بهداد : نيك آفريده شده
بهرام : پيروز ، ايزد پيروزي درآئين زردشت ، لقب برخي از پادشاهان ساساني
بهديس : خوش رنگ ، خوشگل
بهرخ : زيبا چهره ، قشنگ
بهرنگ : خوش رنگ
بهروز : خوشبخت ، نيكبخت
بهزاد : نيك نژاد – مينياتوريست مشهور صفويان – نام اسب سياوش
بهشاد : خوشحال وشاد
بهمن : نيك انديش – برف انبوه كه از كوه فرو ريزد – جانشين اسفنديار
بهناز : خوش ناز‌، باناز ، طناز
بهنام : نيك نام
بهنود : سلامت ، عافيت
بهنوش : كسي كه نيك مينوشد
بيتا : بي همتا ، بي مانند
بيژن : ترانه خوان ، جنگجو – پسر گيو و دلداده منيژه

پارسا : پاكدامن ، زاهد
پاكان : پاكها – نامي كردي
پاكتن : نيكو چهر پاكيزه تن
پاكدخت : دختر پاك
پانته آ : همسر آرتاداس كه مادها او را به كورش هديه كردند امانپذيرفت
پدرام : آراسته ، نيكو ، شاد
پرتو : روشن ، تابش
پرشنگ : تابش ، آتشپاره
پرتو : روشن ، تابش ، فروغ
پرستو : پرنده مهاجر
پرويز : پيروز – لقب خسرو دوم ، پادشاه ساساني
پرديس : بهشت ، باغ و بستان
پرهام : ازاشخاص بسيار ثروتمند در زمان بهرام گور
پژمان : افسرده ، غمگين
پژوا : بيم و هراس
پرنيا : پارچه حرير
پشنگ : ميله آهني – نام پدرافراسياب
پروانه : حشره اي زيبا كه خود را به شعله مي زند
پروين : ثريا ، ستارگان كوچك نزديك به هم
پري : فرشته ، جن ، همزاد
پريچهر : زيبا روي – نام زن جمشيد شاه
پريدخت : دختر پري ، همسر سام نريمان و مادر زال
پريسا : همچون پري
پرناز: پري ناز دار
پريوش : پري روي ، فرشته روي
پريا : كبوتر بال شكسته اي كه به دنبال آشيانه مي گردد.
پوپك : هدهد
پوران : جانشين ، يادگار
پوراندخت : نام دختر خسروپرويز
پوريا : پهلوان محمد خوارزمي ملقب به پورياي ولي
پولاد : آهن سخت و كوبيده ، نام پهلوان ايراني زمان كيقباد
پويا : رونده و دونده – نامي كردي
پونه : گياهي خوش عطر و بو كه در كنار جويها مي رويد.
پيام : الهام ، وحي ، پيغام
پيروز: كامياب ، فاتح ، نام چند نفر از پادشاهان ساساني
پيمان : عهد ، قول وقرار – عنوان اسامي مردان در فارسي دري

تابان : تابنده ، منور
تاباندخت : دختر تابناك
تاجي : تاجدار ، نام و عنواني در فارسي دري
تارا : ستاره
تاويار : آتشبان – نامي كردي
ترانه : زيبا و صاحب جمال ، سرود ، نغمه
تناز : نازنين ، با ناز و كرشمه – نامي كردي
توران : نام دختر خسروپرويز – سرزمين تور
توراندخت : دختري از توران
تورج : دلاور ، يكي از سه پسر فريدون شاه
تورتك : خروس صحرايي ، قرقاول
توفان : باد سخت
توژال : برف اندك – نامي كردي
تير داد : داده تير ، اشك دوم پادشاه اشكاني
تينا : گل ، نامي كردي
تينو : تشنه ، نامي كردي

جابان : سردار ايراني يزدگرد
جامين : اسم يكي از قهرمانان ايران زمين ، نامي كردي
جاويد : پايدار ، هميشگي
جريره :‌ نام دختر پيران ويسه كه همسر سياوش شد.
جمشيد : پسر طهمورث چهارمين پادشاه پيشدادي
جوان : برنا ، دلير ، شاداب
جويا : جوينده – پهلوان مازندراني بود كه بدست رستم كشته شد.
جهان : دنيا ، عالم ، گيتي ، كيهان
جهانبخت : شانس و اقبال جهان
جهانبخش : بخشنده جهان
جهاندار : نگهبان جهان
جهانگير : فاتح جهان – نام پسر رستم
جهان بانو : بانوي جهان ، ملكه جهان
جهاندخت : دختر گيتي
جهان ناز : مايه فخر عالم
جيران : آهو ، نامي تركي

چابك : زرنگ ، چالاك
چالاك : سريع و زبردست
چاوش : پيشرو و پيش قراول كاروان
چترا : دوازدهمين پادشاه سلسله ماد
چوبين : كنيه و لقب بهرام چوبين سردار انوشيروان
چهرزاد : نام دختر بهمن است كه سي سال پادشاهي كرد

خاوردخت : دختر مشرق زمين
خداداد : خدا داده
خدايار : دوست خدا – فرمانرواي بخارا بوده است
خرم : شاد و خندان – پهلوان خرم از عهد شاه شجاع است
خرمدخت : دختر شاد و خندان
خسرو : مشهور ، نيك نام – لقب چند تن از پادشاهان ساساني
خشايار : قهرمان ، نيرومند – نام پسر داريوش كبير هخامنشي
خورشيد : درخشنده آفتاب – معشوقه جمشيد درداستان جمشيد و خورشيد

دادمهر : زاده آتش ، نام استاندار پارسي طبرستان
دارا : مالدار، ثروتمند ، از نامهاي خداوند
داراب : نام پسر بهمن پادشاه كياني
داريا : دارنده ، ازنامهايي كه در اوستا آمده است
داريوش : نگهبان نيكي – فرزند ويشتاسب از شاهان بزرگ هخامنشي
دانوش : از اسمهائي كه در كتاب وامق و عذرا آمده است
داور‌:‌ حاكم عادل ، قاضي
دايان : ماما ، نامي كردي
دريا : بحر ، نام فرزند علاالدين عماد شاه
دل آرا : محبوب و معشوق
دل آويز : دلچسب ، دلكش ، آويزه دل
دلارام : مايه آرامش دل / معشوقه بهرام گور
دل انگيز : گوارا ، مطلوب
دلبر : برنده دل ، يار و معشوق
دلبند : عزيز و گرامي
دلربا : رباينده دل ، محبوب
دلشاد : شادمان و خوشحال
دلكش : جذب كننده دل ، دلربا ، دلپذير
دلناز : آنكه قلب و دلش ناز است
دلنواز : مهربان ، مشفق
دورشاسب : نام جد پنجم گرشاسب ، دور از اسب پادشاه
دنيا : عالم و گيتي
ديااكو: اولين پادشاه مادها در قرن هفتم پيش از ميلاد
ديانوش : دزد دريائي در داستان وامق و عذرا
ديبا : پارجه ابريشمي رنگي ، روي زيبا
ديبا دخت : دختر زيبا ، دختري همچون پرنيان

رابو : نام گلي بهاري – نامي كردي است
رابين : مشاور ، متعمد – نامي كردي است
رادبانو : بانوي بخشنده و جوانمرد
رادمان ( رادمن ) : نام سپهسالار خسرو پرويز ساساني
رازبان : راز دار – عنوان مردان بزرگ در پارسي دري
راژانه : رازيانه – نامي كردي براي دختران
راسا : هموارو صاف – نامي كردي
رامتين : آرامش تن – موسيقي دان عهد ساسانيان
رامش : فراغت ، آسودگي ، راحتي ، نام هيربد زردشتي
رامشگر : خواننده و نوازنده ، خنياگر
رامونا : نگهبان عاقل
راميار : چوپان و گوسفند چران
راميلا : خداي بزرگ ، نامي آشوري است
رامين : معشوقه ويس ، نام يكي از سرداران ايران
راويار : شكارچي – نامي كردي
رژينا : مانند روز – نامي كردي
رخپاك : داراي چهره پاك
رخسار : چهره ، سيما
رخشانه : منسوب به رخش
رخشنده : تابان ، كنايه از خورشيد است
رزميار : رزمنده ، مبارز
رستم : تنومند و قوي اندام ، جهان پهلوان ايراني و قهرمان بزرگ شاهنامه
ركسانا : نوراني ، روشن
روبينا : ياقوت سرخ
رودابه : فرزند تابان ، زن پسرزا ، نام قلعه اي در غرب ايران
روزبه : خوشبخت : بهروز، از موبدان بهرام گور ساساني
روشنك : مشعل دار ، همچنين نام دارويي گياهي است
روناك : روشن
رهام : نام پسر گودرز
رهي : راهي شده ، روان ، مسافر
ريبار : رهگذر ، نامي كردي
راسپينا : پائيز ، لغت زند و پازند

زادبخت : خوشبخت ، خوش اقبال
زاد به : بهزاد ، نيك زاده شده
زاد چهر : داراي نژاد پاك و اصيل
زاد فر : زاده روشني
زال : فرزند سپيد موي سام نريمان و پدر رستم قهرمان ملي ايرانيان
زادماسب : برادر شاپور ساساني ، نام يكي از قضات ساساني
زاوا : داماد ، نامي كردي
زردشت : صاحب شتر زرد و زرين ، پيامبر ايران باستان
زرنگار : طلا كوب ، زرين
زري : طلائي ، زربفت
زرين : طلائي رنگ ، منصوب به زر
زرينه : آنچه منسوب به زر است
زمانه : روزگار ، دهر
زونا : گياهي با گل كبود رنگ ، نامي كردي
زيبا : خوشگل ، قشنگ ، خوب ونيكو
زيبار : قبيله اي از كردها ، نامي كردي
زيما : زمين ، لغت اوستائي
زينو : زنده ، پابرجا – نامي كردي

ژاله : شبنم ، قطره
ژالان : گلهاي داراي قطره و شبنم – نامي كردي
ژيار : زندگي ، زندگي شهري – نامي كردي
ژينا : زندگي و حيات – نامي كردي
ژيوار : زندگي

سارا : صحرا ، كوه و دشت – نامي كردي
سارك : سار كوچك ، پرنده اي سياه رنگ وبزرگتر از گنجشك
سارنگ : نام سازي شبيه به كمانچه
ساره : بامداد ، فردا – نامي كردي
ساسان : سوال كننده ، رئيس معبد آناهيد استخر كه خاندان ساسانيان به او منسوبند
ساغر : پياله شرابخوري ، جام
سام : سيه چرده – جهان پهلوان ايراني وجد رستم
سامان : ترتيب ، نظام ، زندگي
سانا : سهل و آسان
ساناز : كمياب ، نادر، نام گلي است
سانيار : حامي و يار و پشتيبان – نامي كردي
ساويز : خوش اخلاق ، مهربان – نامي كردي
ساهي : آسمان صاف – نامي كردي
ساينا : خانداني از موبدان زردشتي ، سيمرغ
سايه : منطقه تاريك پشت هر جسم ، حمايت
سپنتا : مقدس ، محترپ
سپند : اسفند
سپهر : آسمان ، نام فرزند كيخسرو
سپهرداد : بخشيده اسمان – داماد داريوش هخامنشي
سپيدار : درخت سفيد
سپيد بانو : بانوي سفيد و درخشان
سپيده : سحرگاه ، سپيدي چشم
ستاره : كرات آسماني كه در شب مي درخشند
ستي : دختر ، سيتا
سرافراز : سربلند ، متكبر
سرور : رئيس ، پيشوا
سروش : شنيدن و فرمانبرداري – فرشته مظهر اطاعت
سرور : شادماني ، خوشحالي
سوبا : شناگر ، فردا
سوبار : اسب سوار – لغت زند و پازند
سنبله : يك خوشه گندم
سودابه : دختر زا – سود ده
سوري : سرخ رو ، نام دختر اردوان پنجم
سورن : خانواده اي در دوره اشكانيان كه قدرتمند بودند
سورنا : سردار دلير و خردمند پارتي
سوزان : سوزنده ، ملتهب
سوزه : سبزه ، نامي كردي
سوسن : گلي به رنگهاي سفيد، كبود ، زرد و حنايي
سومار : نام قبيله اي از كردها
سولان : نام گلي است ، نامي كردي
سولماز : زني كه پيرو پژمرده نمي شود
سوگند : شاهد گرفتن خدا يا بزرگي را گويند
سهراب : سرخ روي ، نام پسر رستم كه در جنگ با رستم فرمانده سپاه تورانيان بود
سهره : پرنده اي خوش آواز، با پرهاي سبز و زرد
سهند : كوه آتشفشان قديمي در آذربايجان
سيامك : مجرد – نام پسر كيومرث
سياوش : دارنده اسب سياه ، فرزند كيكاووس كه ناجوانمردانه و بي گناه به قتل رسيد
سيبوبه ‌: مانند سيب ، دانشمند شهير ايراني ، منصف الكتاب
سيما : چهره ، رخ
سيمدخت : دختر نقره اي و سفيد
سينا : مرد دانشمند ، نام پدر شيخ ابوعلي سينا
سيمين : نقره اي ، سفيد ، روشن
سيمين دخت : دختر نقره اي و سفيد

شاپرك : پروانه
شادي : شادماني ، خوشحالي ، شور شادان : شادمان
شادمهر : مهربان ، با محبت
شاران : گردنبند درست شده از بادام – نامي كردي
شاهپور : پسر شاه ، شاهزاده – نام چند تن از شاهان ساساني
شاهدخت : دختر شاه ، شاهزاده خانم
شاهرخ : شاه منظر ، كسي كه رخساري همچون شاه دارد
شاهين : پرنده اي شكاري
شاهيندخت : دخت شاهين
شايسته : سزاوار ، لايق
شباهنگ : بلبل ، ستاره كاروان كش
شب بو : نام گلي است كه شب هنگام باز مي شود
شبديز: سيه فام ، سيه چرده ، نام اسب خسروپرويز
شبنم : رطوبتي كه شب هنگام روي گلها مي نشيند
شراره : گرماي سوزان ، عشق فراوان ، نامي كردي
شرمين : شرمسار ، خجل
شروين : يكي از سرداران معاصر شاپورذوالاكتاف ساساني
شكوفه : گل درختان ميوه دار ، شكفته
شكفته : خندان ، بشاش
شمشاد : درختي زينتي و تقريبا هميشه سبزكه دستمايه بسياري از شاعران است
شمين : خوشبو، خوش عطر
شوان : شبان ، چوپان – نامي كردي
شميلا : از نامهاي ارمني ايراني به معني بانوي بزرگوار
شورانگيز : فتنه انگيز ،‌ ايجاد كننده شور و شوق
شوري : خوش قيافه ، قد بلند- نامي كردي
شهاب : شعله آتش ، سنگ آسماني ، ستاره دنباله دار
شهبار : درخورشاه ، لايق شاه
شهباز : باز سفيد رنگ ، شاه باز
شهبال : پر بزرگ پرندگان
شهپر: پرشاهانه
شهداد : داده و بخشيده شاه
شهرآرا: آنكه به زيبايي مايه آرايش شهراست ، آرايش دهنده شهر
شهرام : رام و مطيع شاه
شهربانو : بانوي شهر ، ملكه
شهرزاد : شهرزاده ، بومي – نقال قصه هاي هزار و يك شب
شهرناز : خواهر جمشيد و همسر ضحاك ماردوش
شهرنوش : شيريني شهر
شهره : مشهور و نامي
شهريار : پادشاه ، يارشهر ، نام پسر برزوپسر سهراب
شهرزاد : شاهزاده ، فرزند شاه
شهلا : زن سيه چشم
شهنواز : نوازش شده شاه
شهين : منسوب به شاه
شيبا : نسيم شبانه – نامي كردي
شيدا : آشفته و عاشق
شيده : ‌خورشيد ، درخشان
شيردل : پهلوان و دلاور
شيرزاد : شير بچه ، همچون شير
شيرنگ : به رنگ شير ، مانند شير
شيرو : پهلوان معاصر با گشتاسب ، نام سردار فريدون
شيرين دخت : دختر شيرين
شيما : دخترانه ، نامي كردي
شينا : قدرتمند ، توانا – نامي كردي
شيرين : مطبوع و گوارا ، معشوقه خسرو پرويز
شيوا : شيرين بيان ، خوش زبان ، ايزد بزرگ هنديان باستان

طوس : فرزند نوذر پهلوان ايراني شاهنامه
طوطي : پرنده سبز رنگ و سخنگوست و نام برخي زنان در فارسي دري است .
طهماسب : داراي اسب قوي – نام پسر منوچهر
طهمورث : روباه تيزرو و قوي ، پادشاه پيشداديان و پدر جمشيد

غوغا : آشوب ، هياهو
غنچه : گل نشكفته ، كنايه از دهان معشوق

فتانه : از نامهاي كردي براي دختران
فدا : قرباني ، نامي كردي
فراز : بلندي و شكوه
فرامرز : شكوه مرزداري – نام پسر رستم دستان
فرانك : سياه گوش ، نام مادر فريدون ، نام همسر بهرام گور ساساني
فراهان : محل شكوه و جلال
فربد : مناعت ، بزرگي
فربغ : شكوه خداوند
فرجاد : دانشمند و فاضل
فرخ : تابان و زيبا – نام يكي از اميران سيستان در عهد سلجوقيان
فرخ پي : نيك پي و نيك قدم
فرخ داد : مبارك آفريده شده
فرخ رو : داراي صورت زيبا
فرخ زاد : مبارك زاد ، خجسته زاد ، رستم فرخزاد سردار معروف ساسانيان است
فرخ لقا : دراي چهره زيبا ، خوشگل
فرخ مهر : زيبا چون خورشيد
فرداد : داده شكوه وزيبائي
فرديس : بهشت ، بوستان
فرين : يگانه ، شكوه دين ، مخفف فروردين ماه اول بهار
فرزاد : زاده فرو شكوه
فرزام : شايسته و لايق – نامي كردي
فرزان : عاقل ، حكيم ، دانشمند
فرزانه : دانشمند ، عاقل و عالم
فرزين : عالم ، وزير دربار
فرشاد : شا دمان ، مسرور ، خوشحال
فرشته : فرستاده الهي و آسماني
فرشيد : درخشانتر ، نام برادر پيران ويسه
فرمان : دستور ، حكم
فرناز : داري ناز فراوان
فرنگيس ( فري گيس ) : نام دختر افراسياب و همسر دوم سياوش
فرنود : دليل و برهان
فرنوش : شكوه ، نام پادشاه باستاني ماد
فرنيا : نامي براي پسران
فروتن : افتاده حال ، متواضع
فرود : پائين – نام پسر سياوش ، نام پسر كيخسرو نام پسر خسرو پرويزو شيرين
فروز : روشنائي ، روشني
فروزان : تابان ، درخشان
فروزش : روشني ، تابناك
فروزنده : درخشان ، درخشنده
فروغ : روشنائي ، تابش
فرهاد : عاشق افسانه اي شيرين
فرهنگ : شكوه ، ادب ، تربيت
فرهود : صداقت و راستي در دين
فربار : همراه خوب و شايسته
فريبا : زيبا و فريبنده
فريد : بي همتا، نامي كردي
فريدخت : دختر بي همت
فريدون : داراي شكوهي اينچنين ، پادشاه پيشداري كه بر ضحاك ماردوش غلبه كرد
فريمان : فر و شكوه ايمان
فريناز : عشوه گر ، پريناز
فرينوش : شكوه شيرين
فريوش : زنگ ، همان پريوش هم هست
فيروز : پيروز و مظفر
فيروزه : سنگي گرانبها با رنگ فيروزه اي

قابوس : معرب كاووس است
قباد : سرور گرامي ، شاه محبوب ، پدر كيكاوس از پادشاهان كياني
قدسي : بهشتي ، روحاني

كابان : كدبانو ، نامي كردي براي دختران
كابوك : كبوتر ، نامي كردي براي دختران
كارا : فعال و كوشا
كارو : از نامهاي ارمني ايراني به معني نويد دهنده
كاراكو : نام يكي از سرداران ماد
كامبخت : كسي كه بخت به كام اوست
كامبخش : آرزو دهنده ، مراد بخش
كامبيز : صورت فرانسوي (( كمبوجيه )) پسر كورش است
كامجو : كامجوينده
كامدين : يكي از دانايان دين زردشت
كامران : سعادتمند و خوشبخت
كامراوا : به مقصود و مراد رسيدن
كامك : آرزو و خواهش كوچك
كامنوش : كامروا ، خوشبخت
كاميار : كامروا و پيروز
كانيار : معدن شانس ، نامي كردي
كاووس : پادشاه توانا – از پادشاهان كياني و پسر كيقباد
كاوه : آهنگر معروف ايران باستان كه عليه ضحاك قيام كرد
كتايون : جهان بانو ، دختر قيصر روم و مادر اسفنديار
كرشمه : ناز و غمزه
كسري : معرب خسرو است
كلاله : موي پيچيده ، دختري با موهاي مجعد
كمبوجيه : نام پسر كورش كمبوجيه است
كوشا : كوشنده ، ساعي
كهبد : خداوند كوه ، عابد
كهرام : رام شده كوه نام برادر و سردار افراسياب
كهزاد : زاده كوه ، كسي كه در كوه زائيده شده است
كيارش : شهريار بزرگ
كيان : پادشاه ، اميران
كيانا : فرستاده ، نامي كردي
كيانچهر : داراي چهره پادشاهان
كياندخت : شاهدخت ، دختر شاه
كيانوش : بسيار شيرين ، نام يكي از دو برادر فريدون در شاهنامه
كياوش : بزرگوار – نام پدر كيقباد
كيخسرو : پادشاه نيكنام ، نام پسر سياوش و سومين پادشاه كيانيان
كيقباد : پادشاه محبوب – پدر كيكاوس و سر سلسله كيانيان
كيكاووس : سياه چرده ، سبزه ، نام پسر كيقباد و پدر كياوش
كيوان : سياره زحل و دومين سياره منظومه شمسي پس از مشتري است .
كيوان دخت : دختر سياره كيوان
كيومرث : نخستين انسان ، و به گفته شاهنامه نخستين پادشاه
كيهان : جهان و گيتي
كياندخت : دختر گيتي
كيهانه : جهان كوچك

گرد آفريد : پهلوان زاده شده
گردان : پهلوانان ، يلان
گرشا : به ر وايت شاهنامه همان كيومرث اولين پادشاه است
گرشاسب : صاحب اسب لاغر ، پهلوان ايراني و جد رستم
گرشين : شعله آبي ، نامي كردي براي دختران
گرگين : منسوب به گرگ ، پسر ميلاد از پهلوانان زمان كيخسرو
گزل : زيبا ، نامي تركمني است
گشتاسب : صاحب اسب رمنده ، پدر داريوش هخامنشي
گشسب : دارنده اسب نر
گشسب بانو : دختر رستم و زن گيو
گل : گياهان رنگي كوچك كه دستمايه شاعرانند
گل آذين : حالت قرار گرفتن گلها روي شاخه ها
گل آرا‌ :‌ آراينده گل
گلاره : تخم چشم ، نامي كردي
گل افروز : فروزنده گل
گلاله : دسته گل
گل اندام : آنكه اندامش مانند گل است
گلاويز : گياهي براي زينت گل
گلباد : داري بوي گل
گلبار : پرگل ، گل افشان
گلبام : گلبانگ
گلبان : نگهدارنده گل
گلبانو : بانوي چون گل
گلبرگ : هر يك از برگهاي يك گل ، مثل برگ گل
گلبو : معطر ، خوشبو
گلبهار : مثل گل بهاري
گلبيز : گل افشان
گلپاره : تكه گل ، پاره اي از گل
گلپر : برگ گل ، پر گل
گلپري : پري همچون گل
گلپوش : پرازگل ، پوشيده از گل
گل پونه : كسي كه چهره اش به لطافت گل است
گلچين : باغبان ، عاشق گل ، كسي كه گل مي چيند .
گلدخت : دختر گل
گلديس : به رنگ گل ، مانند گل
گلربا : رباينده گل
گلرخ : بسيار زيبا همچون گل
گلرنگ : به رنگ گل ، شرابي رنگ
گلرو : زيبا و سرخ رو
گلشن : گلزار و گلستان
گلريز : ريزنده گل
گلزاد : زائيده گل
گلزار : گلستان ، جاي پرگل
گلسا : مثل گل
گلشيد : درخشان چون گل
گلنار : گل انار ، شكوفه انار
گلناز : كسي كه ناز و غمزه اش مثل گل است
گلنسا : گل بانو ، خانم گل
گلنواز : نوازش شده گل
گلنوش : شيرين مثل گل
گلي : مانند گل ، قرمز رنگ
گودرز : از پهلوانان عهد كاوس وكيخسرو و يكي از پادشاهان معروف اشكاني
گوماتو : انقلابي زمان مادها كه براي براندازي مادها و هخامنشيان قيام كرد
گهر چهر : آنكه چهره اش همچون گوهر است
گوهر ناز : كسي كه همچون گوهر نازش گرانبهاست
گيتي : دنيا ، جهان ، عالم
گيسو : موي بلند زنان
گيلدا : طلا
گيو : پهلوان نامي شاهنامه و پدر بيژن

لادن : گلي به رنگهاي زرد و نارنجي
لاله : گلي كه رنگهاي گوناگون دارد و معروفترين آن لاله سرخ و صحرائي است
لاله رخ : كسي كه روي همچون لاله دارد
لاله دخت : دختر لاله
لبخند : تبسم
لقاء : چهره ، سيما
لومانا : نام محلي در كردستان ، نامي كردي براي دختران
لهراسب : داراي اسب تندرو ، از پادشاهاي كياني و پدر گشتاسب

مارال : آهو ، نامي تركي
ماري : كبك ماده ، نامي كردي
مازيار : اورا مزدايار – پسر قارون فرمانرواي طبرستان
ماكان : نام پسر يكي از سران ديالمه
مامك : مادر كوچك و مهربان
مانا : نام خداوند بزرگ و نام يكي از دولتهاي ماد ، نامي كردي
ماندانا : دختر آژدهاك و مادر كورش هخامنشي
مانوش : كوهي كه منوچهردربالاي آن متولد شده است
ماني : پيامبر ايراني در زمان شاپور ساساني
مانيا : خسته شده ، نامي كردي
ماهان : منسوب به ماه
ماهاندخت : دختر ماهان
ماه برزين : يكي از بزرگان دولت ساسانيان
ماه جهان : زيباي جهان
ماهچهر : زيبا رو ، قشنگ
ماهدخت : دختر ماه
ماهور : تابناك – نامي كردي
ماهرخ : آنكه صورتي چون ماه زيبا دارد
ماهزاد : زاده ماه
مردآويز: جنگنده و دلاور
مرداس : مرد آسماني – نام پدر ضحاك كه مرد نيكي بود و بدست پسرش كشته شد
مرزبان : مرزدار – مرزبان بن رستم نويسنده كتاب مرزبان نامه
مرمر : ازسنگهاي آهكي كه صيقلي و جلا پذير است ، سنگ مرمر
مزدك : خردمند كوچك – مردي كه در زمان ساسانيان ادعاي پيغمبري كرد اما كشته شد
مژده : نويد ، بشارت
مژگان : مژه ها
مستان : شادان ، شادمان
مستانه : خوشحال ، مانند مست
مشكاندخت : دختر خوشبو
مشكناز : مشك ناز دار
مشكين دخت : دختر مشك آلود و معطر
منيژه : پاك و سفيد روي – نام دختر افراسياب
منوچهر : كسي كه چهره بهشتي دارد – از پادشاهان پيشدادي
مهبانو : بانوي بزرگ ، بانوي همچون ماه
مهبد : يكي از وزيران انوشيروان ساساني
مه داد : از فرماندهان نظامي پارسيان ويكي از نامهاي دوران هخامنشي
مهتاب : ماه تابان ، ماه تابناك
مهديس : ماهرو ، زيبا ، خوشگل
مه جبين : انكه پيشانيش مانند ماه درخشان است
مه دخت : ماه دخت ، دختر ماه
مهر آذر : يكي از موبدان پارس در زمان انوشيروان – خورشيد آذر
مهر آرا : آرايش دهنده مهر
مهر آسا : همچون خورشيد زيبا روي
مهر آفاق : خورشيد افقها
مهر افرين : عشق آفرين ، آفريننده عشق
مهرآب : كسي كه فروغ خورشيد دارد – نام جد مادري رستم
مهرداد : بخشنده ماه
مهر افزون : بالا برنده عشق و محبت
مهرام : رام شده ماه
مهران : منسوب به مهر است و يكي از خاندانهاي عصر ساساني
مهراندخت : دختر مهر و محبت
مهرانديش : داراي انديشه با مهر و محبت
مهرانفر : شكوه
مهرانگيز : ايجاد كننده مهر و محبت و عشق مهرپويا : پوينده مهر
مهرداد : داده خورشيد- خورشيد عدالت – نام چند تن از پادشاهان اشكاني – خزانه دار بزرگ كوروش بزرگ
مهر دخت : دختر آفتاب
مهرزاده ‌: زاده خورشيد ، زيبا روي
مهرناز : ناز خورشيد
مهرنوش : خورشيد جاويدان – يكي از پسران اسفنديار كه بدست فرامرز كشته شد
مهرنكار : آرايش دهنده خورشيد ، مهر آرا- نام يزدگرد
مهرنيا : ازنژاد مهر
مهروز : آنكه روزي چون خورشيد دارد
مهري : منسوب به مهر ، منسوب به خورشيد
مهريار : دوست خورشيد
مهسا : مانند ماه زيبا روي
مهستي : ماه هستي ، ماه روزگار ، گرانبهاترين
مه سيما: آنكه صورتي چون ماه دارد
مهشاد : ماه شادمان
مهشيد : پرتوماه
مهنام : آنكه نامش چون ماه است
مهناز : نازماه
مهنوش : ماه هميشگي
مهوش :‌ مانند ماه
مهيار : يار ماه ، نام پسر داريوش سوم هخامنشي
مهين : ماه زيبا رو
مهين دخت : دختر بزرگ
ميترا : دوستي و محبت و مهر
ميخك : گلي زيبا به رنگهاي قرمز، سفيد ، صورتي وزرد
مينا : گلي كوچك و زينتي ، گردنبند
مينا دخت : دختر مينا
مينو : بهشت ، جنت
مينودخت : دختر بهشت ، دختر پاك
مينو فر : داراي شكوه بهشتي

نادر : كمياب ، بي همتا – نادر شاه افشار سر سلسله افشاريه درايران
ناز آفرين : معشوقي كه ناز فراوان مي كند
نازبانو : بانوي ناز دار
نازپرور : پرورش يافته در ناز
نازچهر : كشي كه چهره ناز دارد
نازفر : داراي شكوه
نازلي : پرناز و غمزه – نامي تركي براي دختران
نازي : با ناز ، اهل ناز
نازيدخت : دختر ناز
نامور : مشهور ، ارزنده
ناهيد : پاك و بي آلايش – نام مادر اسفنديار
ندا : آواز ، بانگ ، فرياد
نرسي : فرشته وحي در اوستا – نام پسر شاپور نوه اردشير بابكان
نرگس : گلي خوشبو و زيبا
نرمك : زيبا و لطيف – نامي كردي براي دختران
نرمين : لطيف و ملايم
نريمان : پهلوان ، دلير – نام پدر سام
نسترن : گلي سفيد و زيبا از گونه هاي نرگس
نسرين : گلي سفيد و پر برگ
نسرين دخت : دختر نسرين
نسرين نوش : نام همسر بهرام گور
نكيسا : نوازنده و خواننده دربار خسرو پرويز ساساني
نگار: نقش ، بت ، صنم
نگاره : شكل داراي نقش و نگار
نگارين : نقاشي شده
نگين : گوهر قيمتي
نوا : ناله ، آواز
نوش ( انوش ) : زندگي جاويد
نوش آذر : آتش جاويدان – از آتشكده هاي عصر ساساني
نوش آور : چيزي كه زندگي و حيات مي آورد
نوشا : نوشنده ، آشامنده
نوش آفرين : افريننده شادي و شيريني
نوشدخت : دختر شاد
نوشروان ( انوشيروان ) : جاويدان ،‌ اولين خسرو ساساني
نوشفر : شكوه جاويد
نوشناز : داراي ناز و اداي شيرين
نوشين : گوارا و شيرين
نويد : مژده و بشارت
نوين : تازه ، جديد
نوين دخت : دختر تازه به دنيا آمده
نيش ا : خال و نشانه – نامي كردي براي دختران
نيك بين : خوش بين
نيك پي : پاك نژاد
نيك چهر : خوشگل و زيبا
نيك خواه : شخص خير خواه و خيرانديش
نيكداد : بخشنده نيكي
نيكدخت : دختر پاك و نيكو
نيكدل : دل پاك
نيكزاد : زاده نيكي و پاكي
نيلوفر : گل پيچك و زينتي به رنگهاي سفيد و سرخ وآبي
نيما : لقب علي اسفندياري پدرشعر نو درايران ، نيما يوشيج

وامق : دوست دارنده ، عاشق – عاشق عذرا
ورجاوند : ارجمند – به اعتقاد زردشتيان كسي كه درآخر زمان ايران را آباد مي كند
وريا : پيدار، آگاه – نامي كردي براي پسران
وشمگير : شكارچي بلدرچين – نام نام پسر وردانشاه از مولوك ديالمه
وهرز : نام مرزبان كشور يمن درعهد انوشيروان
وهسودان : نيك آسوده و آرام – عنوان يكي از سلاطين آذربايجان
ويدا : آموزنده و تعليم دهنده
ويس : نام معشوق رامين در داستان ويس و رامين
ويشتاسب : صاحب اسبان فراوان
ويگن : از اسمهاي ارمني ايراني به معني جهش و پرش

هژير : خوب چهره ، نام يكي از پسران گودرز كه بدست سهراب كشته شد
هخامنش : دوستار انديشه – نام جد كورش كبير
هربد( هيربد ) : حاكم آتشكده ، موبد موبدان
هرمز : اهورمزدا ، خداي بزرگ ايرانيان – نام پسر بهمن و نام پسر انوشروان
همايون : مبارك ، خجسته – نام تني چند از پادشاهان هندوستان
هما : فرخنده ، مبارك ، مرغ سعادت – نام دختر گشتاسب و خواهر اسفنديار
همادخت : دختر مبارك و فرخنده بخت
همدم : رفيق و مونس و همزبان
همراز : محرم اسرار
همراه : دوست و يار موافق
هنگامه : غوغا ، شلوغي ، دادوفرياد
هوتن : خوش اندام ، نام يكي از متحدان داريوش درحمله به مغان
هور : خورشيد ، آفتاب
هورتاش : همچون خورشيد
هورچهر : تابان روي ، زيبا
هورداد : فرستاده و داده خورشيد
هوردخت : دختر خورشيد
هورزاد : زاده خورشيد
هورمند : شبيه خورشيد
هوروش : خورشيد مانند ، مثل خورشيد
هوشنگ : هوش و درايت – نام يكي از سلاطين پيشدادي و فرزند سيامك
هوشيار : با هوش و آگاه
هومان : نيك انديش ، نام يكي از سرداران افراسياب و نيز نام برادر پيران ويسه
هومن : نيك منش
هونام : خوشنام ، نيكنام
هويدا : آشكار و نمايان
هيتاسب : صاحب اسب بسته شده
هيرمند : يكي از القاب گستاسب ، آتش پرست
هيما : اشاره ، نامي كردي براي دختران
هيوا : اميد وآرزو – نامي كردي براي دختران و پسران

يادگار : آنچه از انسان بجاي ماند – پسر پادشاه گرجستان
ياسمن ( ياسمين ) : گل زيبائي به رنگ سفيد و زرد و كبود
ياشار : عمر كننده ، نامي تركي براي پسران
ياور : كمك و همدست و يار
يزدان : خداوند ، آفريدگار هستي
يگانه : بي نظير ، بي مانند
يوشيتا : پهلواني از خاندان (( فريان )) نامي اوستائي

 



 

نوشته شده توسط فريدون در یکشنبه 4 مهر1389 ساعت 14:41 موضوع | لینک ثابت


 

شهریورگان

 جشن نیکوکاری، جوانمردی و آفرینش زمین

 

از: هرمز مهررام

نرمک نرمک می رویم تا از گرمای پر شور تابستانی فاصله گرفته و خنکای پاییزی را با جان و دل، پذیرا باشیم.

کشاورزان بیشتر شهرهای ایران، با رسیدن شهریورگان در پوست خود نمی گنجند؛ وقت جمع کردن محصول است، اینک آن ها حاصل کشته ی خویش را به سرپنجه ی گاوآهن درو می کنند؛ دلی بهر جمع آوری محصول می تپانند و دلی از برای کشته ی پاییزه در آخر شهریور؛ از این روست که قرن هاست شهریورگان، برای ایرانی ها بسی بایسته ی جشن و شادمانی بوده است.

شهریورگان از جمله ی جشن های دوازدگانه  سال در ایران باستان بوده است. این جشن در گاهشماری ایرانی مصادف است با روز چهارم شهریور ماه. واژه ی شهریور برگرفته از "خشَترَه وَئیریَه"اوستایی، به معنی شهر و شهریاری شایسته و نیرومند است.

خشترا به معنای کاری است که بر محور اندیشه ی نیک بچرخد که به زبان ساده تر همان کردار نیک است . کردار نیک همگامی با هستی است . امروزه گل ریحان را ویژه شهریور می نامند

 

 

در عین حال شهریور نام یکی از امشاسپندان است که مظهر پادشاهی آسمانی و نیروی خدایی بوده و همیشه خواهان فر و بزرگی و نیرومندی برای مردمان است.
این امشاسپند در جهان مادی، نگهبان ایوخشست یا توپال(=فلزات) و سیم و زر، دستگیری از بینوایان و فرشته ی مروت و جوانمردی است.

ایرانیان باستان در این روز پس از نیایش اهورامزدا و نیکوکاری و دادن غذا به فقرا و نیازمندان، نزد پادشاه می رفتند و این جشن را شادباش می گفته اند. سپس فلزهای کهنه را از انبارها بیرون آورده و نو می کردند و پس از آن به شادی و پایکوبی می پرداختند.

امروزه نیز در شهرهای کویری و گرم، چون یزد و کرمان، که بیشتر طول سال گرم است، شهریورگان حکم یک نوروز دیگر را دارد؛ از این روی چونان نوروز، خانواده های ایرانی (و البته بیشتر زرتشتی ها که مراسم ایرانی را همچنان و به طورکامل به جای می آورند) به خانه تکانی می پردازند، ظرف های فلزی را پاک و شفاف می کنند و دل و جان را چونان ظرف های قدیمی مسی و رویین و برنزین صیقل می دهند و آیینه وار آماده ی پذیرایی از زیبایی و رنگارنگی پاییز می شوند.

 

در گذشته های دور ، برای سال دو بخش "تابستان بزرگ" و "زمستان بزرگ" داشته ایم؛ بهار و پاییز هم دو واژه ی پس از آن هاست که شاید بیش از سه هزار سال عمر ندارند.

 

تابستان ، در زبان پهلوی نیز "تاپیستان یا گرماستان" بوده و در زبان اوستایی "هامین" از ریشه ی هَمَ (hama) که آن نیز گرما باشد و هنوز در زبان بلوچی آن را هامین می نامند، چنانچه در زبان کردیِ اورامی "هامِن" و با اندک دیگرگونی در زبان کردیِ سورانی "هاوین" خوانده می شود.

 

جشن شهریورگان در متون قدیمی

 

به نوشته ی ابوریحان بیرونی در رویه ی 221 برگردانِ نامه ی "آثارالباقیه" جشن شهریورگان را "آذرجشن" یا جشن آتش نیز می خوانده اند. جشن های آتش که امروز برجای مانده شامل جشن سده و جشن سوری نیز می شده است؛

مشخص نیست که چرا به شهریورگان جشن آتش می گویند؛ اما شاید بتوان پاسخ این پرسش را بربنیاد "شاهنامه ی فردوسی" داد.

 

به گمان نگارنده، شاهنامه در کنار اوستا(کهن ترین نوشتار دینی جهان) موثق ترین و معتبرترین آثار در زمینه ی شناخت تاریخ ایران باستان هستند؛ آثاری که اعتبار آنها را امروزه حفاری های باستان شناسی به اثبات می رساند (که در این نوشتار مجال آوردن آنها نیست) و ما را از کتاب های نه چندان راست و درستی چون "تاریخ هرودوت" و آنچه مورخان اروپایی نگاشته اند، بی نیاز می کند!

 

در داستان هوشنگ شاه پیشدادی –دومین پادشاه استوره ای ایران زمین بعد از گیومرت(=گئومرتا، روان و جانِ میرا؛ نخستین انسان)- آمده است:

هوشنگ نخستین انسان روی زمین بود که با دانش خود "آهن" را از دل سنگ بیرون آورد و با شناختن آهن پیشه ی آهنگری بنیاد نهاد و بدان تبر و اره و تیشه ساخته گشت؛ بعد از آن با ساختن جوی ها بر سر دریاها، آنها را به دشت ها کشاند و "کشاورزی" را سبب شد؛ با پیدایش کشاورزی زندگی کوچی و ایلی به یکجانشینی و "شهرنشینی" دگرگون شد:

 

نخستین یکی گوهر آمد به چنگ

به آتــش ز آهـــن جدا کرد سنگ

 

ســـــرِ مایه کرد آهــــــنِ آبـــگون

کزآن سنگ خـــارا کشیدش برون

 

در شاهنامه،  این کارنامه ی ارزشمند گفتار و کردار نیاکان، دوجا از شهریور نام برده شده است؛ یکی آنجا که رستم به نزد کی خسرو می رود و شروع به بزرگداشت و تکریم شاه می کند:

 

چو هـــرمــــزد بادت بدین جایگاه

چو بــــهـــمن نگهبـــان فرخ کلاه

 

هــمــه ساله، اردیبهشت هُــژیر

نگهبـــان تو با هُــش و رای پیـــر

 

چو "شــهـــریـورت" باد پیروزگـــر

بنـــــام بــــزرگی و فـــر و هنــــر

 

و دیگر یادکرد از شهریور، به ماجرای رفتن بهرام گور به نخجیرگاه(=شکارگاه) و کشتن شیران برمی گردد که (براساس شاهنامه) روزی بود که "ابر شهریور" برآمد و همه جا پر از سیاهی شد:

 

هــــمی بود تا ابــــرِ "شهریوری"

بر آمـــد جهان شد پر از لشگری

 

شهریور؛ شهریاری آرمانیِ خرد، فارغ از شرع و شریعت

 

در جای جای اوستا –به ویژه گاتاها- پس از ستایش شهریورامشاسپند و یادکرد از شهریاری مینویی، ویژگی های این گونه شهریاری و کشورداری آمده است:

 

شهریاری و پادشاهی و کشورداری و رهبری، از آنِ کسانی است که براساس منش نیک و آزادی گزینش بین دو راهِ راستی و اشه یا دروغ و کژی، نیکی و راستی را برمی گزیند؛ شهریاریِ این شهریاران، دارای فَرَوَهرِ(نمونه) مینویی است؛

 

"این رهبرِ راستگو، در مقابل آن رهبرِ فریبکاری است که خود را پاک وانمود می کند"

(یسنا، هات31، بند10)

 

در دینکرد(از شرح های اوستا) در کتاب نُهمش آمده است:

 

"بدترین پادشاه، آن بددین و بدکنشی است که کُشنده ی بی گناهان می باشد و پادافره(=کیفر) گران، سزای آن کسی است که چنین دروندی(=دروغگویی) را پادشاه کند"

 

البته"دین"در این گفته نه به معنای کیش و شریعتی خاص، بلکه به ریشه ی این واژه ی پارسی اشاره دارد؛ دین از ریشه ی "دَئِنا" و با دید و دیدن نیز هم ریشه است و مفهوم"بینشِ درون"(=وجدان) می دهد؛

 

در نزد بِهدینان و نیاکان، پادشاهی خواسته شده(=شهریور) آن است که شهریار براساس نیروی مینویی، منش نیک و وجدان پیرو راه اشه و راستی باشد؛

 

"اهورامزدا با خداوندی و سروری خود و پیوستگی پایدارش با اشه، رسایی و جاودانگی، شهریاری مینویی و یاوری و منش نیک را به کسی خواهد بخشید که در اندیشه و کردار دوست اوست...

رهبر هرگز نباید مایه ی خشنودی دِرَوَندان(دروغگویان) شود؛ زیرا آنان همواره با اشوونان(راستان) دشمنی می ورزند"

 

از این روست که این شهریاریِ دلخواه نه از مدار دین و آیینی ویژه بلکه تنها و تنها از مسیر راستی و درستی می گذرد.

 

جشن های دیگر شهریورماه

 

در ماه شهریور علاوه بر شهریورگان که در روز سی ام امرداد ماه امروزی و چهارم شهریورماه باستانی برگذار می شود، جشن های درون-ماهی دیگری نیز وجود دارد:

 

- جشن فغدیه: هرمَزد روز از شهریورماه برابر با یکم شهریور در گاهشماری ایرانی؛ جشن خنک شدن هوا در خوارزم که "فغربه" هم گفته شده است.

- جشن کشمین: اردیبهشت روز از شهریورماه برابر با سوم شهریور در گاهشماری ایرانی؛ جشنی ناشناخته در سُغد باستان که با بازاری همگانی همراه بوده است.

- جشن خزان یا جشن مُغان: دی به آذر روز از شهریورماه برابر با هشتم شهریور در گاهشماری ایرانی؛ در برخی از شهرهای ایران به ویژه شهر دماوند، این جشن از جمله جشن های کهنی است که همراه با آتش افروزی بر بام خانه ها و چراغانی کردن و آذین بستن کوچه و خیابان برگزار می شده است. از جمله مراسم این جشن می توان به سوارکاری نیز اشاره کرد.

انگیزه ی برپایی این جشن، پایان تابستان و آغاز فصل خزان می باشد.برخی نیز هنگام برپایی این جشن را در هجدهم شهریورماه دانسته اند. گویا دو جشن با نام جشن خزان برگزار می شده که جشن خزان نخستین در روز دی بآذر، برابر روز هشتم شهریور ماه انجام می شده و جشن خزان دیگر، هرمزد روز از مهرماه ، روز اول مهر. خزان روز هشتم باشد از شهریورماه قدیم و این روز جشن مغان است.

- بازار: دی به مهر روز از شهریورماه برابر با پانزدهم شهریور در گاهشماری ایرانی؛ بازاری همگانی در در سُغد و فرارود (ماورا النهر) باستان.

- روز بزرگداشت سالخوردگان: ارد روز از شهریورماه برابر با بیست و پنجم شهریور در گاهشماری ایرانی؛ رسمی با پیشینه ی سه هزار ساله در بزرگداشت سالخوردگان و ارج نهادن به پدربزرگان و مادر بزرگان در ایران باستان به نام "اشیش وانگ"، که روز رحمت خدا، اخلاقیات و معنویات و روان پاک بود و تا کنون نیز در برخی از مناطق سرزمین های ایرانی با دیدار از بزرگان خانواده ادامه دارد.

- گاهنبار پتیه شهیم گاه: از اشتاد روز تا انارام روز از شهریورماه برابر با بیست و ششم تا سی ام شهریور در گاهشماری ایرانی؛ "پتیه شَهیم"(در اوستایی پئی تیش ههیه)، به معنی پایان تابستان، سومین جشن از جشن های گاهنبار است.

در باور سنتی زرتشتیان این جشن یادآور سومین مرحله ی آفرینش است و هنگام آفریده شدن زمین.

مراسم این جشن نیز به مانند جشن های گاهنباری دیگر است، با این تفاوت که این جشن، جشن کشاورزی است و با گردآوری دانه ها در کشتزارها و چیدن میوه ها در باغ ها برگزار می شود.

ـ جشن انار: از ماراسپند روز شهریورماه برابر با بیست و نهشهریور در گاهشماری ایرانی؛ برگزاری "جشن انارچینی" در پایان شهریورماه تا آغاز مهرماه در بخش تارم و روستاهای انبوده و رودبار الموت قزوین که همراه با شادی کردن و نواختن دایره و سورنا و دهل انجام می شود و پیش از آن کسی حق چیدن انار ندارد.

انار سنگان‎‎ و انار انبوده مهم تـریـن محصولات‎‎‎ باغی‎‎ این منطقه است كه شهرت جهانی دارد و به كشورهای خارجی‎‎ نیز صادر می شود.

همچنین در ماه شهریور،  مناسبت های مهم دیگری نیز هست؛ از جمله:

 

زادروز داراب(کوروش؟)

 

کشته شدن مانی(پیامبر ایرانی)

 

زادروز پورسینا(روز نخست شهریور)

 

تازش بیگانگان به ایران(سوم شهریور)

 

زادروز رازی(پنجم شهریور)

 

بنیادگذاری دانشگاه گندی شاپور(12 شهریور)

 

بزرگداشت ابوریحان بیرونی(13 شهریور)

 

 

***

 

باری، جشن شهریورگان و شهریاری مورد نظر، از رهایی آدمی از چیرگی و سیطره ی بر وجود خویشتن و غرور و "مَن- مَن کردن" آغاز می شود و به پادشاهی انسانِ رها شده از "من و تن" بر آرمان شهر می انجامد؛

 

در پایان، گفتاری از اوستا را به زبان کهن مادریمان می آورم تا چشم هامان با این خط و نوشته، شسته و به واژه های آن مانوس شود:

 

" سپنتا. مئینیو. وهیشتاچا. مننگها.

هچا. اشات. شیه اتناچا. وچنگهاچا.
اهمایی. دات. هئوروتات. امرتات.
 مزداو. خشترا. آرمئیتی.اهورو."

 

" کسی که در پرتو خرد مقدس و قلبی پاک،

اندیشه و گفتار و کردار نیک و با راستی و درستی هماهنگ باشد

مزدااهورا با توانایی و مهر خویش به او رسایی و جاودانی خواهد بخشید"

(گاتها، سپنتمت گات، هات ۴۷، بند ۱)

 

 

شهریورگان خجسته و ایدون باد

 

 

منابع:

 

شاهنامه ی فردوسی ؛ ویرایش فریدون جنیدی

 

گاتاها ؛ برگردان موبد فیروز آذرگشسپ

 

مراسم مذهبی و آداب زردشتیان ؛ موبد اردشیر آذرگشسپ

کميته بين المللی نجات پاسارگاد

www.savepasargad.com


 

نوشته شده توسط فريدون در سه شنبه 2 شهریور1389 ساعت 15:10 موضوع | لینک ثابت


آرش باز خواهد گشت

خورشید به آسمان و زمین روشنی می بخشد و در سپیده دمان زیباست.

ابرها باران به نرمی می بارند. دشت ها سبزند.
گزندی نیست. شادی هست دیگران راست.
آنك البرز بلند است و سر به آسمان می ساید.
و ما در پای البرز به پای ایستاده ایم و در برابر ما دشمنانی از خون ما با لبخند زشت.
و من مردمی را می شناسم كه هنوز می گویند: آرش باز خواهد گشت.

نوشته ی  از بهرام بیضائی


 

نوشته شده توسط فريدون در سه شنبه 25 خرداد1389 ساعت 8:26 موضوع | لینک ثابت


به علت مشكل فيلترينگ لرنا به آدرس ديگري منتقل شد

به خاطر فيلتر شدن سايت وردپرس
 لــرنا منتقل شد

اسفنديار خدايي مدير پايگاه خبري لرنا: براي به روز كردن به لرنا مراجعه كردم اما با كمال تعجب و البته تاسف ديدم كه لرنا فيلتر شده است. بعد از كمي بررسي متوجه شدم كه سيستم وبلاگ نويسي وردپرس بطور كلي فيلتر شده است و اين مشكل مستقيما ربطي به لرنا ندارد چون لرنا هم يكي از ميليونها وبلاگ است كه در وردپرس كار مي كنند.

آدرس جديد و موقت لرنا:

http://www.lornameh.blogspot.com

امروز 23 خرداد 1389 براي به روز كردن به لرنا مراجعه كردم اما با كمال تعجب و البته تاسف ديدم كه لرنا فيلتر شده است. بعد از كمي بررسي متوجه شدم كه سيستم وبلاگ نويسي وردپرس بطور كلي فيلتر شده است و اين مشكل مستقيما ربطي به لرنا ندارد چون لرنا هم يكي از ميليونها وبلاگ است كه در وردپرس كار مي كنند. وردپرس مثلا بلاگفا يك سيستم وبلاگ نويسي رايگان است البته اولين سيستم وبلاگ نويسي دنيا است و فيلتر كردن آن مايه تاسف و تعجب است و دليل آن هم معلوم نيست. اين احتمال هم وجود دارد كه اشتباهي در سيستم فيلترينگ كشور پيش آمده باشد و به زودي اين مشكل رفع شود.

اين وبلاگ تاكنون حدود دو هزار مطلب در موضوعات مختلف اجتماعي ورزشي فرهنگي و خبري و عكس و … براي استان لرستان و مردم هميشه مظلوم لر منتشر نموده است. صدها نفر از هموطنان ما در اين وبلاگ مطلب نوشته اند وهزاران نفر هم نظر داده اند. به عنوان مثال در بخش محيط زيست لرستان بيش از حدود سيصد مطلب و مقاله و خبر و عكس و … منتشر نموده ايم براي من سخت است كه اين همه مطلب و خاطره را پشت سر بگذارم و بروم .

از همه شما دوستان لرنا و لرستان صميمانه تشكر مي كنم از مسئولان لرستان هم بويژه تشكر مي كنم كه اگر چه هيچگاه به ما كمك خاصي نكردند اما هيچگاه هم مانع كار ما نشدند و از انتقادات گاهي تند ما دلخور نگرديدند. چون امكان مالي راه اندازي سايت مستقل ندارم فعلا لرنا را تعطيل مي كنم. اميدوارم مسئولان محترم نظام مقدس جمهوري اسلامي با چشمان باز تصميم بگيرند و حجاب فيلتر را از سيستم وبلاگ نويسي وردپرس در نهايت سايت لرنا بردارند.

:دوستان وفادار لرنا مي توانند اعتراض به فيلتر شدن لرنا يا تقاضاي رفع فيلتر را به مركز فيلترينگ كشور filter@dci.ir ايميل بزنند تا مسئولان از مشكلات پيش آمده با خبر سازند.
آدرس جديد و موقت لرنا:


 

نوشته شده توسط فريدون در دوشنبه 24 خرداد1389 ساعت 11:40 موضوع | لینک ثابت


شادی و نشاط رمز موفقیت در ایران باستان


ایران باستان
فلسفه عرفانی آریایی (ایرانی )، برپایه شادی ونشاط بنیان نهاده شده است. با نگاهی به تاریخ راستین وپربارایرانی،درمی یابیم که ایرانیان درسایه فلسفه شادی ونشاط، توانسته اند قرن ها برهمه جهان فرمان روایی کنند و صلح وآشتی و انسانیت و مهر را ارمغان جهانیان سازند.
«زردشت »، پیغمبر یکتاپرست ایرانی، نخستین پیغمبرجهانی، چهارده هزارسال پیش، هنگامی که به دنیا آمد، خندید. تولد زردشت، همراه باخنده وشادی بودکه می توان این را نخستین معجزه این پیغمبردانست.

«بودا»، دیگر پیغمبرآریایی، پیامی دارد بسیار مهم، او می فرماید: اشکهای دیگران رابه نگاه های پر از شادی بدل کردن، بهترین خوشبختی هاست.

کوروش هخامنشی، پادشاه مقتدروبزرگ جهانی می گوید: هدف نخستین من، دادن شادی ونشاط به جهانیان است.

«زردشت، خواستارخرسندی وشادی، باعمری درازاست.»

«پاداش راستکاران، خوشی است.»«ماخواستارشادی مزداهستیم.»

«خواستارآن شادی وخوشی هستیم که معشوق به عاشق می دهد.»«شادی ازآن کسی وکسانی است که ازآیین راستی پیروی می کنند.

درسراسرگاتاهاوفلسفه عرفان ایرانی، غم واندوه وشیون، بزرگترین بیماری وداده وآفریده شیطان یا اهریمن است که جلوی پیشرفت «دانش» علم و بالندگی را می گیرد و بسیار زیان آور است. حضرت زردشت، خود را پیامبرشاد، پیامبرشادی می خواند و درآوستا، آهورامزدا (خدای هستی بخش دانای بزرگ)، خوشی بخش توصیف شده وحتی می فرماید: «شادی وخوشنودی را می ستاییم.»

در آیین زردشتی، به جشن و سرور اهمیت ویژه ای داده شده وتاکیدگشته است که پیرو این آیین، همیشه با چهره خندان وگشاده، با وقایع بد این جهان روبه روشود، و به جای آه و ناله بکوشد موجبات دردواندوه را از میان بردارد. درواقع جشن، چراغی بوده وهست که یک ایرانی زردشتی برای زدودن تیرگی های زندگی برمی افروزد. برهمین اساس، در دین زردشتی وعرفان ایرانی، اعیاد و روزهای جشن وشادی بسیار زیاد است.

جشنهای ایران باستان، بیشتردینی وتوام با مراسم دعا وسرودخوانی بوده، حتی واژه جشن از ریشه «یسنه آوستایی» به معنای «ستایش وپرستش» آمده است. آیین زردشتی، کیش شادمانی، تندرستی، و بهسازی است. مردم بایددرهرگاهی که شایسته است، جشن بگیرند و با گردهمایی واجتماع باهم شادمانی وپایکوبی کنند. این جشنها فلسفه دیگری نیزدارد وآن پیوند هرچه بیشترمردم به یکدیگر، زدودن دل ازکینه ها و زنگارها وگسترش آشتی ودوستی است. برپایه گاتاها، سرودهای حضرت زردشت، دوگوهر یا نیروی عظیم درجهان هستی وجوددارد، یکی «سپنتامینیو» ودیگری «انگره مینیو» یا اهریمن. این دوگوهر، زاده تخیل بشراست وبشر را نیزآهورامزدا (خدای هستی بخش جان وخرد) آفریده است. پس «سپنتامینیو»: اندیشه وکرداروگفتارنیک و«انگره مینیو»: اندیشه وکردار وگفتار بد است.

شادی، جشن، سازندگی، روشنایی، کاروکوشش، رشد و بالندگی، شهد و شیرینی، جانوران سود رسان، ماه وخورشید و ستارگان و هرکردار و پدیده ای که به پیش برد، سازندگی ودوام وبقای زندگی یاری رساند، به خاطرحمایت «سپنتامینیو» است. وسوگ وغم، سوگواری ومویه، تباهی، تاریکی، تنبلی وکاهلی، رکود و جمود، تلخی، توفان و هرپدیده ای که زندگی را ازسازندگی به تباهی وانهدام برساند، از اعمال و نیرنگهای انگره مینیواست.

درکتابهای پهلوی وآوستایی _دینی ایرانی _همواره دینداران وراستی گرایان را ازگرایش وانجام مویه وشیون برحذرداشته اند و به عکس، برای تلاش، پیشرفت وبالندگی، «شادی» ازنیات وکردار «سپنتامینیویی» معرفی شده ومردمان به آن تشویق و برانگیخته شده اند. به موجب آوستا وآیین مزدایی (زردشتی _مهری) «روان » جاودانی است و پس ازمرگ وتباهی تن، به سوی مینو (بهشت) وعرش برین رهسپارشده و دربارگاه ایزدی هماره خوش وخرم خواهدبود.

بند دوم ازیسنا،هات 31،صریحاآمده :هرکس که راستی وراه درست برگزیند،ازشوربختی وتیرگی وسرنوست بدوشیون ومویه به دورخواهدماند.درفصل 71،بند7یسناآمده :کارومنش نیک رامی ستاییم تابتوانیم دربرابرتاریکی پایداری کنیم وبتوانیم ازشیون ومویه خودداری نماییم .

به موجب دایره المعارف دینی «دین کرد.»«dinkerd»درآوستای بزرگ عصرساسانی ،ازنکوهش شیون ومویه وزاری وسوگ ،به تفضیل مطالبی آمده است .

درکتاب معراج نامه (آردی وی راف )به دوکس اشاره شده که درجهان گریه ومویه بسیارکردندوبانگ شیون برداشتند. در مورد مجازات (پادافره) اینان آمده: «پس سروش پاک وایزدآذر، دست من فرازگرفتند و از جا فرازترشدم، جایی فراز آمدم. دیدم رودی بزرگ وهولناک وبدبووتار، که بسیارروحان (روح ها) درآن بودند، یک چند ازآنها گذشتن نتوانستند و یک چند با رنج گران همی گذرند و یک چند به آسانی گذرند.
پرسید:این کدام رود و این مردم که هستندکه این جا رنجه باشند؟ سروش پاک وایزدآذرگفتند: این رود، آن اشک بسیار است که مردمان، از پس مردگان، ازچشم بریزند و شیون ومویه کنند. آن اشک که ازروی نادانی ریزند، به این رود افزاید. آن هاکه گذشتن نتوانندکسانی هستندکه ازپس مرده، شیون ومویه وگریستن بسیارکردندوآنهاکه آسان تر، کسانی هستندکه کم کردند.

به جهانیان بگوکه شما به گیتی، شیون ومویه وگریستن به نادانی مکنید، چه به همان اندازه _بدی وسختی _به روان مردگان شمارسد.»آردی وی راف نامه _فصل 16.

«دیدم روان زنانی که سرشان بریده و از تن جداکرده بودند و زبان بانگ همی داشت. پرسیدم: این روان ازآن کیست؟ سروش پاک گفتند: این روان آن زنان است که به گیتی شیون ومویه بسیارکردند و بر سر و روی زدند.»-فصل 57آردی ویراف نامه –

دربیشترکتیبه های کنونی به یادگارمانده ازروزگار مادی ها و هخامنشیان مادی آمده است :«خدای بزرگ است آهورامزدا، که سرزمین را آفرید وآسمان را، انسان را آفرید و شادی را برای انسان مقررداشت.»

ریشه شناسی واژه های شیون ومویه :
مویه درآوستا اَمَ ی وَ amayawa آمده که درپهلوی به مویک muyak ودر فارسی کنونی: مویه شده است.

شیون درآوستا از واژه خشی ...و...:خ شی یوآمده ودر پهلوی: شیون شده است. درپهلوی به گریه وزاری: sip شیپ (شین) می گویند. درکردی کنونی نیز هنوز واژه شین به سوگ ومویه وشیون گفته می شود. درزبان ارمنی (که زبان کردی وارمنی هردو از زبان مادی باستان به یادگار مانده اند) شیونک sivank آمده است. درآوستا به اشک اسرون asrun می گویند. درکردی امروز نیز به اشک اسرین asrin می گویند. که همان اسرون آوستایی است.


 

نوشته شده توسط فريدون در شنبه 22 خرداد1389 ساعت 13:15 موضوع | لینک ثابت


شاخ پازن شکست، شاخ بلوط را نشکنیم

مقاله اي به قلم سيد حميد جهانبخت

«والتین و الزیتون و ….» قرآن کریم

 چوپونئ دو چگنی دردمہ فهمس / بیتئ گت اوسہ نشس خو سیم گریوس

اسبئ‌کو تش گـــــــرتہ، هئ منہ بردش / اَر تو باور نمئ‌کی بیا خۈ بگردش    (کتاب پیر لرستان)

موهبت‌های خدادای در لرستان بی‌شمارند، کارگاه آفرینش الهی در این دیار تنوع فراوانی به موجودات داده است، اما هر کس به قدر انصاف خود از آنها بهره می‌گیرد. دار و درخت، گل و گیاه، پرنده و چرنده، خزنده و درنده متناسب و متعادل با محیط ها توزیع و در خدمت چرخه‌ی نظام خداوندگاری قرار دارند، متاسفانه مدتی است مناسبات بومیان این دیار با ثروت‌های طبیعی یعنی کوه‌ها، جنگل‌ها، مراتع و موجودات زنده‌ی آنها به هم خورده است، اگرچه عزیزانی هم هستند که با روح لطیف خود همواره در فکر آینده این الهی می‌باشند:

ده سراؤ «چنگایی» تا «قلا بردی»  /  میوه چِنو زیاد بی که کس نحردی

کم کم ساقه‌ی درختان برای ذغال و ریشه‌ی گیاهان برای غذا و دوا قطع و به صورت بی‌رویه استفاده از انها به عمل آمده است، تا جایی که اسبئ‌کو نیز زبان به اعتراض می‌گشاید:

«کُلکنہ» کِنس، «اشدبو» بئ بۈ   / «فیالہ» بد فالئ ز، تہ گل «حیرۈ»

همین منابع طبعی باز می گوید :

هم «پقازو» نابود هم «کنگر»یا کم  / هم پیشۈکم وریفتا هم ریواس‌یاکم

باغ و باغچہ‌ن کنئتو، چی قوم تاتار  /  ایسہ نہ کیچہ‌باغئ نه یہ علف‌زار

حالا که به کلمه «کیچه» رسیده‌ایم بد نیست بدانیم در گذشته نه چندان دور جنوب و شمال این شهر کوچه باغ‌های زیادی داشته ایمہ که از فرط اصوات زیبای پرندگان پر از قیل و قال بودند، یکی از شقایق تا نزدیکی سراب‌یاس، دیگری از باجگیران تا تا خیرآباد، نیز معابر درون شهری ما نظیر «شهوا» و جنگل ساحل غربی رودخانه‌ی خرم‌آبادو امثالهم، بلندترین کوچه باغ‌ها از پا منار (شقایق) شروع و به دیواره سراب‌یاس ختم می‌شد، عبور از این کوچه‌باغ‌ها که دیواره های آنها از بوته‌های زیبای «تی‌یره = تمشک» درست شده بود و باغ‌های وسیع و سرسبزش که جز الحان مرغان خوش‌خوان  پدیده‌ای دیگری در سکوت آرام‌بخش آن راه نداشت انسان را سرمست و زنده می‌کرد، توصیف آن را به وقت دیگری موکول می‌کنیم،، این خرده‌بهشت‌ها با تیشه و اره هم‌نوعان ما نابود گردید، بی‌آنکه مرجعی برای ماجرای مرگ آنها را منعکس یا پی‌گیر باشد.

زخم‌های وارده به طبیعت محتاج مرحم می‌باشد از میان بومیان ما آنها که از بیدار تر هستند، دردها  را به خوبی تشخیص داده‌اند، سپیدکوه بی‌زبان هم از شدت این صدمات به زبان آمده‌ و یا شاید به فغان آمده است تا جایی که می‌گوید:

چوپونئ دۈ “چگنی” دردمہ فهمس / بیتئ گت اۈسہ نشس خۈ سیم گریوس

اسبئ‌کــــو تش گِــــــرتہ، هـئ منہ بردش / اَه تو باور نمئ‌کی بیا خۈ بگردش

در این مبحث هر چه جلوتر می‌رویم آهنگ بیان حقایق بلندتر، غراتر و محکم‌تر می‌شود، عنصری دیگر از طبیعت زبان به شکایت گشوده است که:

هر چہ داشتم بردئتو، پُف بی دِه جاشو    /   غافل‌یا که ناشکرئ، غَم دِه نِهاشو

آیا هیچ به این فکر رسیده‌ایم که درختان هم احساس دارند، آنها هم مثل ما تاریخ و حدیث دارند، ناله‌ی خاموش دارند، از «گاله» آدم‌ها شنیدنی‌تر است:

یـہ روز نشسہ بیم وه تـِـــہ چــــویرئ / خــی مئ‌رت آرم‌آرم ده دار پیرئ

گوتم یَہ خین چئنہ ده لاشہ دارئ / گوت تیشہ‌ کہ وم زنہ بی ‌زخم کاری

آری نبرد نابرابر از مدت‌ها آغاز شده و هر روز شدت می‌گیرد، درختان نه پای فرار دارند و نه سپری در دست تا جان گرامی خود را حفظ کنند.

درسنه 1346 از چه‌زال تا پیرجد از میان درختان بلوط و دیگر خیمه‌ها گذر کردم فاصله‌ی بین این دو نسبتا چند سال پیش به همان منطقه رفتم نه تنها از دارو درخت خبری نبود بلکه تا هزاران گام در ماورا آن منطقه اثری از روئیدنی‌های درشت اندام ندیدیم، فقط در ارتفاعات دور دست اشباح درختانی مرعوب به چشم می‌رسیدند، که در یال و شانه «کوکلا» تماشاچی پایین‌دست‌ها بودند، آنها بیشتر به دست‌های رهگذران و کمرمال‌ها نگاه می‌کردند، ترسان از تیشه‌ها، برای این زبان‌بسته‌ها و عقب‌نشینی آنها و پراکنده شدن آنان و تنک گردیدن صفوف‌شان اندوه‌بار با خود گفتم، اگر سیاله‌ای به نام گاز نمی‌آمد این تتمه زمین‌گیر شده هراسان و منتظر نابودی در قله‌ها و بلندی‌ها باقی نمی‌ماندند.

باغ فلاحت خرم‌آباد در غرب کشور بی‌نظیر بود، شهر ما در حال رشد است مرکز لرستان نامیده می‌شود، در آینده انسان‌ها نسل‌های زیادی را به وجود می‌آورند آنها نیازمند داشتن فضای پاک و زیبا و وسیع هستند، چه کسی اولین بار فرمان قتل باغ فلاحت را صادر کرد تا از ارزش افزوده‌ی خاکش به نوائی برسد و یا از تخصیص اراضی خوب و مستعد آن به آپارتمان‌های بی‌روح بهره‌یی نصیب اعوانم و انصار خود کند؟

باغ فلاحت تاریخ دارد، مگر در تاریخ این شهر زیبا نیامده است که : باغی در این دیار بود ، درختانش سالی یک بار به رقص درآمده خود را می تکانیدند و غبارشان به عرش می‌رفت؟!

هر کس می‌خواهد برای تغییر مقدرات جامعه‌ی ما تصمیم بگیرد باید هم مومن به خدا باشد و هم روز حساب، هم مورخ باشد و هم مهندس تا چون گذشته دچار آفات گذشته نشویم. تاریخ هیچگاه غفلت و عمد را درباب قطع درختان و نابودی گیاهان را از نظر دور نمی‌دارد به قول پروین : «زمانه را ورق دفتر و دیوانی است»، آیا درختان ایستاده در باغ فلاحت نوادگان همان درخت‌ها نبودند که روزگاری برای پاکسازی محیط ما خود تکانی می‌کردند: «حالا که ما گرد ظاهر خود را می‌تکانیم، شما هم گرد باطن خود را بتکانید».

درختان فقط به ما تعلق ندارند آنها پناه‌گاه‌های مناسب پرندگان نیز هستند، مگر سپیدکوه در پاسخ به یکی از همولایتی‌های ما یعنی «پیرولی» نگفته است:

چئ مئ‌کم، گا مئ‌خنم، گا مئ‌گرئوم / گوشم هئ وه صوت مرغ زیر کئکم

بلی سپیدکوه در باب جنگل هایش حرف درستی زده است اگر کیکم نباشد کبک لری در سایه چه چیزی قهقه زند؟ اگر بلوط نباشد کبوتر «پَل» در کجا تخم بگذارد؟ اگر ارجن نباشد زنبور عسل در «کلور» کدام درخت کندو سازی کند؟ از «لَتَه» و «مَرو» نباشد خرس‌های «هرور» چه بخورند؟ اگر درخت‌چه های ستیغ هشتادپهلو  نباشد بزهای کوهی از چعه منبعی سیر شوند؟ و اگر اینها همه نباشند کدام توده‌ی ابر رحمت بر فراز محیط ما ظاهر می گردد؟ تجربه نشان داده است که انجمن های حامی موجودات جز حسرت و یاس ثمره دیگری نداشته‌اند، باید فکری نوراهی دیگر، فیصله‌یی ایمانی سراغ گرفت، همه باید یک نوا و یک دست شویم تا بتوانیم نسبت به حفظ این سرمایه‌ها موفق گردیم.

صدا و سیما باید به جای پرداختن به چند آگهی بی مقدار تجاری، از این بلیه‌ی زیستی سخن بگوید، این اندرزها هستند که حیات آینده‌ی مردم را تضمین می‌کنند. درختان ما باید آن قدر عمر دراز داشته باشند که که هر یک از آنها همانند «دارجنگه» قصه‌های دقت و دلسوزی ما را برای آیندگان بازگو کنند. آیا رفتار ما می تواند با طبیعت خداپسندانه شود؟ همکه ما می‌دانیم  که خداوند به درختان، میوه‌جات، اماکن و موجودات زنده قسم خورده است، بهتر نیست ما هم سوگند یاد کنیم که پاسدار جنگل و مرتع و موجودات باشیم؟

شاخ پازن شکست لااقل شاخ بلوط را نشکنیم. آیا می‌شود این نوشته روزی منشور طبیعت لرستان باشد؟

زحمت دست اندرکاران جنگل ها و مراتع و نیز محیط زیست به رحمت مبدل باد، قدردان سعی انسانی انها هم می‌باشیم.

منبع سايت لرنا ، برگرفته از هفته‌نامه صدای ملت


 

نوشته شده توسط فريدون در چهارشنبه 12 خرداد1389 ساعت 9:44 موضوع | لینک ثابت


کهن ترين شهر جهان قربانی تصميم سازمان ميراث فرهنگی می شود...


اينكه آيندگان، درباره ما و ميراث‌هاي برباد رفته چه قضاوتي خواهند كرد، چه خواهند نوشت و صفحات تاريخي كه سرشار از سهل‌انگاري‌ها و بي‌توجهي به فرهنگ و قدمت است را چگونه پاك خواهند كرد، براي ما مشخص نيست‌!

شايد معلوم نيست در اين سياهه‌هاي تاريخي، چه كسي مقصر است؛ ما يا مسئولان؟ نمي‌دانم اگر رومن گيرشمن ـ باستان‌شناسي كه شوش را زنده كرد ـ امروز زنده بود كدام آثار گرانبهاي تختگاه عيلاميان را براي هديه به لوور انتخاب مي‌كرد؟


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ابراهیم در دوشنبه 13 اردیبهشت1389 ساعت 13:6 موضوع | لینک ثابت


نگاهی به بختياري زدایی در کتب درسی و آثار تلویزیونی

محسن صيدالي، ايبنانيوز : نادیده انگاشتن جایگاه اقوام ایرانی از جمله قوم لر در آثار تلویزیونی و نیز روند رو به تزاید و تدریجی حذف و یا کمرنگ کردن نام آنان در کتابهای تاریخی و حتی کتابهای درسی، جفا به تاریخ و فرهنگ ایران زمین در سالیان اخیر است… بر هیچ ایرانی اندکی تاریخ کشور خود را مطالعه نموده باشد، پوشیده نیست که نیروهای فاتح بختیاری به رهبری سردار اسعد بختاری و… با فتح اصفهان و تهران و سپس با اتحاد با مجاهدین ديگر توانستند شاه مستبد قاجار را تا سر حد پناهندگی به سفارت روس در تنگنا قرار دهند. در سریال سالهای مشروطه علاوه بر ناديده گرفتن نقش لرها، تقلیل و تحقیر شخصیت چهره سردار اسعد بختیاری به نحو برجسته ای به چشم می خورد  

 

تاریخ هر کشور، عرصه بروز حوادث و رخدادهای گوناگونی است که در فراز و نشیب های طولانی خود، عناصری اعم از انسان ها، محیط ها و نواحی جغرافیایی و نیز تقابل و یا تعامل ملت و حاکمیت را در خود نهفته دارد. در گذار تاریخی، برای هر ملت در عرصه های گوناگون حیات آن ملت، زمینه هایی برای مشارکت، موافقت و مخالفت، نهضت، قیام و حتی بی تفاوتی سیاسی و اجتماعی می تواند متصور باشد. اقوام و مردمان ساکن در مناطق مختلف هر کشور نیز توانسته اند به فراخور توانمندی ها و میزان و درجه آگاهی خود در روند حوادث تاریخی نقش آفرین باشند.

 

در کشور پهناور ایران، لرهاي بختياري همواره و در همه حال، در حوادث تاریخی نقشی موثر و توأم با حد اعلایی از شعور و آگاهی سیاسی تا مراحل بسیار اساسی و حساس سیاسی و اجتماعی ایفا نموده است. از جمله مهمترین حوادثی که می توان در طول تاریخ ایران نقش و اثر اقدامات این قوم را ملاحظه کرد، مقابله و مقاومت این قوم با سپاه اسکندر در حمله به ایران، حمایت از دولت شیعی صفوی، نقش داشتن در حوادث دوران شاه، و نیز حضور در فتوحات و لشکر کشی ها به هندوستان و گشودن قلعه قندهار و نهایتاً نقش آفرینی در تثبیت و تحکیم قدرت دولت افشاریه اشاره داشت. حضور سران بختیاری از جمله ابوالفتح خان و علیمردان خان در کنار کریم خان زند و در تثبیت دولت زندیه و مهمتر از همه حضور بختیاری ها به سرکردگی رهبران خود در حوادث یاد شده در وقایع سالهای مشروطه، تنها گوشه هایی از حماسه آفرینی ها و مجاهدت های ایل بختیاری بوده است.

 در روزگار ما در راستای پاسداشت تاریخ، شناساندن و معرفی رخدادهای تاریخی و وقایع گذشته، علاوه بر اینکه از روشهای تحقیق تاریخی و تاریخ نگاری استفاده می شود، از روش های هنری و رسانه ای نیز در این زمینه بهره گیری می گردد. و از این قبیل نمونه ها می توان برنامه ها و مستندهای تاریخی، مصاحبه ها و مناظره ها، مجموعه های تاریخی و فیلم های سینمایی و… را نام برد.

 شایان ذکر است که هر کدام از روشهای رسانه ای فوق، دارای ویژگیها و شرایط خاص خویش هستند؛ با این تفاوت که سریال ها و مجموعه های تلویزیونی و فیلم های سینمایی به نظر نگارنده، به دلیل روح و فضای حاکم بر آنها، کثرت مخاطبین و نیز اثرات تأخیری و درازمدتی که تا مدت های بسیار مدید بعد از پخش خود در جامعه ایجاد می کنند، دارای جایگاه و اهمیت بیشتری هستند.

 اما آنچه در این مجموعه ها به کرات مورد غفلت و ساده انگاری واقع شده است، عدم پرداختن به جنبه های موثر تاریخی و نیز نیروها و عوامل اثرگذار و افراد، اقوام و گروه های فعال در روند شکل گیری و حادث شدن رویدادهای تاریخی است.

 نادیده انگاشتن نقش و جایگاه اقوام ایرانی از جمله قوم بختیاری در مجموعه های تاریخی و نیز روند رو به تزاید و تدریجی حذف و یا کمرنگ کردن نام آنان در کتابهای تاریخی و حتی کتابهای درسی، از جمله ستم ها و جفاهای ناروای تاریخی به تاریخ و فرهنگ ایران زمین و فراموشی عامدانه حماسه ها در سالیان اخیر است.

 از سوی دیگر پرداختن به ماجراهای ساختگی، صحنه ها و لوکیشن های بی ربط با حقایق تاریخی و مسائل حاشیه ای و دور از واقعیات علمی و تاریخی از ویژگیهای منفی مشهود در این مجموعه هاست؛ که بالطبع اثرات منفی و تبعات جبران ناپذیر خود را در پی خواهد داشت.

 در سریال سالهای مشروطه به کارگردانی محمدرضا ورزی که اخیراً از تلویزیون پخش شد، تمامی موارد بالا به علاوه تقلیل و تحقیر شخصیت چهره ای فرامنطقه ای، فراقومی، ملی، آگاه و تأثیرگذار چون حاج علی قلی خان سردار اسعد بختیاری به نحو برجسته ای به چشم می خورد. علاوه بر اینکه فراموش کردن و نسیان معنی دار و برجسته ای نیز در خصوص نقش بختیاری ها و سایر مجاهدین کشور در حوادث سالهای مشروطیت به وجود آمده است.

 بدین لحاظ جا دارد که در این سریال و مجموعه ها و فیلم هایی از این دست، به جای پرداختن به حواشی و مسائل بی قدر و کم بهای داستانی و عامه پسند، به جنبه های اثرگذار هنری و تحلیلی فیلم در راستای اعتلای آگاهی جامعه در حوزه های تاریخی و تحولات سیاسی و اجتماعی کشور بیش از پیش مداقه و عنایت لحاظ گردد .

 بر هیچ ایرانی آگاهی که اندکی تاریخ کشور خود را مطالعه نموده باشد، پوشیده نیست که نیروهای فاتح بختیاری به رهبری ضرغام السلطنه، صمصام السلطنه و سردار اسعد بختاری با فتح اصفهان و تهران و سپس با اتحاد با مجاهدین گیلان و تبریز، به رهبری محمد ولی خان تنکابنی (سپهدار اعظم) و ستارخان و باقرخان، توانستند شاه مستبد قاجار را تا سر حد پناهندگی به سفارت روس در تنگنا قرار دهند و با تثبیت نهضت مشروطیت، اقداماتی بی نظیر را به انجام رسانند.

 جالب توجه است که امروزه از سرداران مشروطه چون شخصیتهای نامبرده و مجاهدت آنان در راه استقلال، حریت و آزادی در ایران زمین به ندرت در کتب تاریخی و حتی درسی نام برده می شود. و جالبتر اینکه اخیراً و در سریال ها و فیلم های ساخته شده نه تنها یادی از آنها نمی شود و صحنه های رشادت ها و مجاهدت های آنان به تصویر کشیده نمی شود، بلکه بعضاً با تحقیر شخصیت این بزرگان و تقلیل و ساده انگاری نقش آنان در فرایند ایجاد و استقرار حاکمیت قانون و آفرینش نظام مشروطه به عنوان سرفصل دمکراسی و عدالت در ایران، تحریف جفاگونه تاریخ و فراموشی حماسه ها به صورتی توأمان مشاهده می گردد.

 

اینان یا تاریخ نمی دانند و یا گردانندگان اصلی ادوار تاریخی گذشته را نمی شناسند و یا به گفته شاعر، نام بزرگان را به نیکی نمی برند: بزرگش نخوانند اهل خرد / که نام بزرگان به زشتی برد.

 البته باید توجه داشت که اقداماتی از این دست، به جای پاک کردن صورت مسأله، آن را پیچیده تر می کند. اقداماتی از این دست که با تعمد، غرض ورزی، کینه توزی، حسادت، تمایل به تسویه حساب های تاریخی و یا حتی به خاطر نا آشنا بودن به تاریخ و پژوهشهای تاریخی (و یا به هر انگیزه و دلیل دیگری از سوی تهیه کنندگان سریال ها و یا نویسندگان کتب تاریخی) صورت میگیرد، از نظر و نگاه تیزبین آگاهان، آزادی خواهان و عدالت طلبان و نیز اصحاب فرهنگ، تاریخ و هنر و دیگر هم میهنان به عنوان عناصر تشکیل دهنده پیکره ایران زمین و ملت ایران، دور نمی ماند و واکنشهای ابراز شده به این خبط و خطاهای پیش آمده، بستر و زمینه ای را برای آگاه سازی مردم و فرهنگ سازی در مباحث تاریخی فراهم می سازد.

 نگارنده این سطور، بنا به مسئولیتی که به عنوان یک دانش آموخته و دانشجوی علوم انسانی احساس می کنم، سعی در شفاف سازی اذهان و تحلیل و روشنگری داشته ام و به هیچ وجهی قصد تحریک احساسات و تهییج و تحریض عواطف ایل تباران و همتبارن خویش را ندارم، بلکه به عنوان یک ایرانی دوستدار تاریخ و فرهنگ ایران زمین و معتقد به پاسداشت افتخارات تاریخی ملی و قومی ایران، بر این عقیده هستم که گذشته کلید امروز و چراغ راه آینده است.

 بنابراین توجه به تحولات تاریخی و سیاسی گذشته به ویژه دوران معاصر، از پایه های اصلی برنامه ریزی و توسعه آینده می باشد و رجوع به تجارب تاریخی می تواند از بروز اشتباهات و آزمون و خطا جلوگیری نماید به ویژه که به یاد آوریم برای دستیابی به توسعه، با محدودیت وقت و سرمایه در کشور مواجه هستیم.

 لذا توجه بیشتر و تدبر علمی در زمینه پژوهش های تاریخی مرتبط با ساخت آثار هنری اعم از تلویزیونی و سینمایی می تواند به کشور ما در پیدایش و خلق آثار فاخر هنری تاریخی کمک کند.

 در نظر داشته باشیم که نگارش تاریخ منطبق با واقعیات نه تنها تهدید نیست، بلکه فرصتی است که در آن می توان روحیه پرسشگری و تداوم و تعالی پژوهشگری را در بین ملت ما فراهم ساخت. علاوه بر آن، چنین رویکردی می تواند با هدایت اذهان سیال دانشجویان و دانش آموزان، نهال کنجکاوی، دانش اندوزی و علم گرایی را نیز به بار بنشاند. و بی شک چنین فرصت گرانسنگی می تواند حفاظت میراث تاریخی و فرهنگی اقوام و نواحی ایرانی را به عنوان بخشهایی از نظام فرهنگی ایران زمین در پی داشته باشد. با امید به رعایت عدل و انصاف در پندار، گفتار و کردارمان.

محسن صیدالی بختیاری
دانشجوی دوره دکتری تخصصی جغرافیا و برنامه ریزی روستایی
دانشگاه شهید بهشتی تهران


 

نوشته شده توسط فريدون در دوشنبه 6 اردیبهشت1389 ساعت 8:47 موضوع | لینک ثابت


دورود لرستان پايتخت طبيعت ايران

"به نقل از لرنا"

عكاس :اسفنديار خدايي

تصاويري از طبيعت منطقه دورود تا روستاي دره اسپر – آبشار ازنادر، لاله هاي واژگون، رودخانه و كوهستان منطقه چهارشاخ و پريز را در ادامه مطلب مشاهده فرماييد   . .

ابتدا تصويري از رودخانه دره اسپر

تصويري ديگر از همان رودخانه در بالاي روستاي دره اسپر – در حالتي مه آلود

عكسي از حوالي روستاي دره اسپر

لاله هاي واژگون در ارتفاعات كوه چهارشاخ ( بين روستاي چشمه سرنجه و دره اسپر)

تصويري از فروددين پريز (گردنه رنگي) همانطور كه مي بينيد هنوز درختان سبز نشده اند

دوستان من در ميان لاله هاي واژگون

عكسي ازحوالي چشمه شيربيشه نرسيده به روستاي دره اسپر

اين عكس را از كنار روستاي دره اسپر گرفته ام

عكسي از منظره كناره چشمه موسي بين راه دورود و دره اسپر

منظره اي از پوشش گياهي منطقه

رودخانه دره اسپر

آبشار ازنادر – عكس در ميانه روز گرفته شده است و نور مناسب نيست ان شاء الله در فرصتي ديگر عكسي بهتر خواهم گرفت


 

نوشته شده توسط فريدون در دوشنبه 23 فروردین1389 ساعت 10:12 موضوع | لینک ثابت


مژده دهـــــــید باغ را بوی بهـــــار می​ رسـد ...

آب زنید راه را هین کــــــه نگار می رســد ..     مژده دهـــــــید باغ را بوی بهـــــار می رسـد

راه دهـــــید یار را آن مـه ده چهــــــــار را     .. کــــــز رخ نوربخش او نـــــور نثار می رسـد

چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان ..     عنبر و مشک می دمــــد سنجق یار می رسـد

رونق باغ می رسد چشم و چراغ می رسـد   ..   غم به کــــناره می رود مــه به کـنار می ​رسد

تیر روانه مي رود ســــوی نشانه می رود   ..   مــا چه نشستهایم پس شـه ز شکار می ​رســد

باغ ســلام می کند ســـــرو قیام مـی کـــنـد   ..   ســــبزه پیاده می رود غنچه ســـوار می ​رسـد

خلوتیان آســمان تا چه شـراب می خــورند   ..   روح خراب و مسـت شـد عقل خمـار می ​رسد

چون برسی به کوی ماخامشی است خوی مــا

زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می ​رسد

 

مولانا


 

نوشته شده توسط ابراهیم در دوشنبه 24 اسفند1388 ساعت 13:8 موضوع | لینک ثابت